کتاب زخم پاییز / روایتی از زندگی شهید مدافع امنیت پوریا احمدی
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید
محصولات مشابه
(روایتی از زندگی شهید مدافع امنیت)
کتاب «زخم پاییز» سفری است به عمق روح و جان یک انسان که زندگی خود را وقف خدمت به مردم و امنیت کشور کرد. این کتاب دربرگیرنده روایت زندگی شهید مدافع امنیت، پوریا احمدی است که توسط نشر 27 بعثت منتشر شده است.
روایت اثر در چند مرحله، از کودکی پرشور و سرشار از امید تا جوانی آگاه و مسئولیتپذیر و در نهایت، شهادت در راه حفظ امنیت کشور ساخته شده است. زندگی پوریا از کودکی تا شهادت با چهار زن گره خورده که هر کدام در این تاثیراتشان بر روی زندگی پوریا احمدی روایت میکنند.روایت، از دوران کودکی شهید در تهران و علاقهمندیهای او به ورزش، مطالعه و فعالیتهای اجتماعی آغاز میشود. در دوران نوجوانی و جوانی پوریا، انتخاب رشته امنیت داخلی و ورود به دانشگاه، نشان از علاقهمندی شهید به خدمت به کشور از همان دوران جوانی را میتوان مشاهده کرد. در ادامه زندگی پوریا ورود و آغاز فعالیت حرفهای شهید در نیروی انتظامی و تلاشهای شبانهروزی او برای حفظ امنیت جامعه را بیان میکند. همچنین به روایت زندگی شخصی شهید، روابط گرم و صمیمی او با خانواده و دوستان، و علاقهاش او به مطالعه، ورزش و فعالیتهای فرهنگی میپردازد. در پایان هم روایتی از روز حادثه و شهادت مظلومانه شهید، و تأثیر این حادثه بر خانواده اش و جامعه بیان میکند. کتاب زخم پاییز در اسفند ماه 1403 به چاپ دوم رسیده است.
در برشی از کتاب «زخم پاییز» میخوانیم:
ساعت از نه شب گذشته بود. افسانه پشتسرهم شمارۀ پوریا را گرفت. در دسترس نبود. آن شب، حسام در اصفهان بود. از غروب که درگیری اغتشاشگران و نیروهای یگان ویژه را در چهارباغ دید، دلشـوره به جانش افتاد. ساعت دوازده شب، افسانه پیامک داد: «بیدارین؟» ذهن حسام پیش مامان نازی رفت. اضطراب گرفت و پاهایش شل شد. جواب پیامک را نداد و بلافاصله شمارۀ افسانه را گرفت. زنداداش، مامان نازی طوریش شده؟! چون مســــافرت بود، اســــم بســــیج و پایگاه را نیاوردم که بیشتر نگران نشــــود. فقط گفتم او هم شــــمارۀ پوریا را بگیرد و پیگیری کند. دلم مثل سیروسرکه میجوشید. ساعت دوازدهونیم شب بود. به مســــئول شــــیفت گفتم میروم خانــــه. همکارها گفتند: «شــــاید شوهرت ماشــــینش خراب شــــده.» گفتم: «من شوهرم رو میشناسم. زنگ بزنم، جواب میده. حتما اتفاقی افتاده.» فاطمه پیامک داد: «بابا، کجایی؟ چرا تلفنت رو جـواب نمیدی؟ میگن پیروزی شلوغ شده. من خیلی میترسم.» گوشی پوریا دست امید، یکی از بچههای پایگاه بود. قاب گوشی پر از خون خشکشده بود. با شمارهای که پیام افتاده بود، تماس گرفت. گوشی زمین خورده و آسیب دیده بود. صدای فاطمه را نداشت. داد زد: «خانوم! اگه صدای من رو میشنوین، با این شماره تماس بگیرین» و شمارۀ خودش را بلند، پشت تلفن خواند. فاطمه گریهکنان به افسانه زنگ زد. گوشی بابا رو یکی دیگه جواب داد. شمارۀ خودش رو هم داد؛ ولی یادم رفت. امید، شمارۀ افسانه را از تماسهای پوریا پیدا کرد. به او هم زنگ زد و گفت: «آقای احمدی فقط سرش سنگ خورده. تا صبح مرخص میشه. اصلا شما نمیخواد بیاین بیمارستان.» شــــمارۀ آن آقــــا را از مامانــــم گرفتم. دوباره زنگ زدم و پرســــیدم: «کدوم بیمارســــتان؟» گفت: «بیمارســــتان فجــــر.» هرچه توی گــــوگل زدم، بالا نمیآمد. اینترنت قطع شــــده بود. زنگ زدم 118 جواب نداد. عقلم بــــه جایی قد نمیداد. با 115 تماس گرفتم، گفت ما شــــمارهاش را نداریم. گفتم: «شــــما اورژانسین، چطور شمارۀ بیمارســــتان رو ندار ین؟!» چند بار دیگر 118 را گرفتم تا آزاد شــــد. شمارۀ بیمارستان را داد. آنجا را هم چند بار گرفتم تا به اپراتور وصل شد. درنهایت، یک نفر گفت بردنش اتاق عمل و اطلاعات بیشتری نمیتواند بدهد و گوشی را قطع کرد.
مشخصات
دیدگاه ها













