کتاب افسر بی بی / خاطرات سردار شهید مهدی حشمتی فر
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید
محصولات مشابه
خاطرات سردار شهید مهدی حشمتی فر

مهدی حشمتی فر، فرزند رجبعلی، در یکم آذر ماه سال 1336 مصادف با ولادت حضرت قائم(عج) در سبزوار متولد شد. لذا نام او را مهدی گذاشتند.
در چهارسالگی به مکتب رفت و از پیشرفتی که در این زمینه داشت، راضی بودند. دوره ابتدایی را در مدرسه اسرار شهرستان سبزوار گذراند و در ایّام تعطیلات به برادرش در ساختن خانه کمک می کرد و با فروش کالا به روستاییانی که به شهر می آمدند؛ درآمدی کسب و پس انداز می کرد.
مادرش می گوید: «اگر می خواستم دو عدد تخم مرغ برایش بپزم، می گفت: یکی را بپز و دیگری را به مستمندان بده. می گفتم: مستحقّ از کجا پیدا کنم؟ می گفت: بدهید خودم آن را به مستحقّ می رسانم.»
دوره متوسطه را در دبیرستان اسرار شهرستان سبزوار در رشته ریاضی و فیزیک گذراند.
برادرش می گوید: «سعی داشت در درسش بهترین باشد. اگر نمره کمی به او می دادند، تا احقاق حقّش از پای نمی نشست. همیشه شاگرد اوّل بود و با آموزگارانش به بحث می نشست، به طوری که گاهی از عهده جواب گویی او بر نمی آمدند و به من شکایت می کردند.»
فعالیتهای سیاسی و مذهبی را از سال سوم دبیرستان با مقاله خوانی در مجالس پنهانی - که در منزل خود و دوستان بود - آغاز کرد و همواره نقش سرپرستی و مسئولیّت جلسات را برعهده داشت.
مادرش می گوید: «دو سال قبل از پیروزی انقلاب تحوّلات زیادی در او به وجود آمد؛ هرچه نصیحتش می کردیم و می گفتیم: شما زورتان به شاه نمی رسد؛ آنها توپ و تانک دارند، گوش نمی داد. دوستی یزدی داشت که با او به خمین می رفتند و تصاویر امام(ره) را با خود می آوردند و شبانه عکس امام(ره) را جایگزین عکس شاه می کردند.
به اردکان و یزد می رفتند و از سوی آیت اللَّه مشکینی و صدوقی اعلامیه می آورد. همچنین در محضر آیت اللَّه مشکینی دروس دینی می خواند.»
او در مسجد صاحب الامر - واقع در خیابان اسرار سبزوار - کتابخانه ای تاسیس کرد و جوانان را جذب کرد، ولی از طرف دستگاه امنیّتی رژیم به تعطیلی کشانده شد. دست از هدف بر نداشت و همان کتابها را به مسجد امام علی(ع) - در انتهای خیابان اسرار جنوبی - منتقل کرد و شروع به تبلیغ کرد، امّا بار دیگر آن را به تعطیلی کشاندند. سپس کتابها را به مسجد امام حسین(ع) برد. بعد از سخنرانیهایی که در سبزوار انجام داد، آنجا را ترک کرد و به سوی تهران، قم و اردکان حرکت کرد و سرانجام نزد آیت اللَّه صدوقی - نماینده امام(ره) - رفت و با نامه ای برای روحانیّت سبزوار عازم شهرش شد که با این عمل تحرّک بیشتری در مردم و روحانیّت به وجود آورد.
در ماه مبارک رمضان سال 1357 در مهدیّه عطّارهای سبزوار سخنرانی کرد و اوّلین دعای وحدت را در بین نماز جماعت ظهر و عصر خواند که با دادن شعارهای انقلابی - اسلامی شهر به شلوغی کشیده شد و چند نفری دستگیر شدند و او برای خلاصی آنها از بازداشتگاه شهربانی کوشش بسیار کرد.
در دانشگاه کار سبزوار - تربیت معلّم فعلی - به تحصیل مشغول شد. سپس دانشجویان این دانشگاه جذب سایر دانشگاه های کشور شدند و او در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی به ادامه تحصیل پرداخت. مادرش می گوید: «آن زمان کتابهای ممنوعه را پخش و جابه جا می کرد. روزی در حین پخش کتابها دستگیر شد. وقتی ریاست دادگاه به او گفته بود: تو نان دولت را می خوری، در دانشگاه دولت درس می خوانی، چرا علیه دولت کار می کنی؟ گفته بود: حرف حق گفتنی است، باید حق را گفت. ریاست دادگاه تشویقش کرده بود و به او التماس دعا گفته و سپس آزادش کرده بود.»
وی کتابهای مربوط به انقلابها، مثل انقلاب کوبا را مطالعه می کرد تا از تاکتیکهای آنها مطّلع شود و از طریق جلسات ادعیه همفکران خود را پیدا می کرد و آموزش می داد.
در دانشگاه به ایجاد انجمن اسلامی همّت گماشت. با انجمن اسلامی دانشجویان سراسر کشور تماس برقرار کرد تا با یک وحدت هماهنگ و کامل تحت فرماندهی امام(ره) به سقوط رژیم سرعت بخشند.
کتابهای مورد علاقه اش، نهج البلاغه و نهج الفصاحه بود. کتابهای مذهبی را تحلیل می کرد و مطالبی می نوشت و برای چاپ به نشریّات می داد.
هنگام پیروزی انقلاب دانشجو بود و خدمت سربازی انجام نداد. بعد از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها به فرمان امام(ره) جذب جهاد سازندگی شد و از مؤسّسین جهاد سازندگی سبزوار شد.
پس از پیروزی انقلاب، برای کارورزی عازم محروم ترین نقطه ایران شد و پس از ورود به زاهدان، بر دامنه فعالیتهای سیاسی - عقیدتی افزود.
برادرش می گوید: «زمینی در مشهد داشت که آن را با پول بنّایی و فروشندگی خریداری کرده بود. قبل از رفتن به جبهه هشت سند برای آن تهیه کرد و به مستضعفین بخشید.» در سال 1359 برای اوّلین بار از طریق جهاد سبزوار و بسیج به جبهه اعزام شد.
برادرش می گوید: «به دستور امام(ره) و جهت اطاعت از امر ایشان، راهی جبهه شد. گفتم: وجود تو در اینجا ضروری تر است، دانشگاه تو تمام نشده، گفت: جبهه دانشگاه است.»
مادرش می گوید: «عشق به جبهه اورا از همه علایق باز داشت. برای خدماتش در جهاد و سپاه مقداری پول به او دادند و پول را برای عروسیش پس انداز کرده بودم. پس از مدّتی آن پول را مطالبه کرد و گفت: می خواهم به بیت المال برگردانم؛ سپس پول را به منطقه برد.»
برادرش می گوید: «قصد ازدواج با دختر دانشجویی داشت. با لباس پاسداری به خواستگاری دختر رفت. هرچه اصرار کردم، لباسش را عوض نکرد.» مادرش نیز در این خصوص می گوید: «به خواستگاری دختری که از اقوام دوستش بود، رفت. پدر دختر گفته بود سه شرط دارم: اوّل اینکه دیگر به جبهه نروی. او بلافاصله مجلس را ترک کرد و گفت: شروط دیگر را نگویید، چون شرط اوّل را نمی پذیرم. در مورد ازدواج هرگاه صحبتی می شد، می گفت: ازدواج من با حوریان بهشتی خواهد بود.»
او سه بار مجروح شد و هر بار مصمّم تر از دفعه قبل به مصاف با دشمن رفت و همیشه بدنش پر از ترکش بود. برادرش می گوید: «در منطقه آسیب دیده بود و بیست روز بستری بود و ما از جریان بی اطّلاع بودیم.»
او در کنار فعالیتهای جنگی، به جمع آوری کمکهای رزمندگان برای آسیب دیدگان می پرداخت. آنها از امکاناتی که مختص به خودشان بود، به هموطنان نیازمندشان ایثار می کردند. از امکانات غذایی که متعلّق به خودش بود به ساکنین اطراف شهر که بر اثر لطمات مجبور به ترک خانه و کاشانه شده بودند، کمک می کرد و دیگران را نیز به این کار تشویق می کرد.
یکی از همرزمانش - به نام محمّدرضا چشمی – می گوید: «زمانی که در سوسنگرد بودیم، زلزله ای در منطقه ای از کشور اتفاق افتاد. او در کنار فعایتهای جنگی به جمع آوری کمکهای رزمندگان برای آسیب دیدگان پرداخت. آنها امکاناتی را که مختص به خودشان بود، به نیازمندان کمک کردند.»
در ادامه می گوید: «در جهاد پرشور و نشاط و شوخ طبع بود، ولی در جبهه روحیه ای متفاوت داشت. مدّتی پس از پیوستن به منطقه، تغییرات محسوسی در او به وجود آمده بود. کم حرف و متفکّر بود و جز در مواقع لزوم صحبت نمی کرد و از شوخی پرهیز می کرد و بیشتر به مطالعه و قرائت ادعیه می پرداخت.»
مهدی حشمتی فر در سپیده دم پنجشنبه 22 بهمن ماه سال 1360، وقتی دشمن از طرف رودخانه نیسان حمله کرد، به عنوان فرمانده گردان دستور داد پلهای روی آن را بردارند. پس از جمع کردن پلها، خود در پشت خاکریز قرار گرفت و با آر پی جی به تانکهای دشمن حمله کرد که پس از نابود کردن چند تانک بر اثر اصابت گلوله سیمینوف به ناحیه گردن به درجه رفیع شهادت نایل شد و در مصلّی سبزوار به خاک سپرده شد.
دوستانش می گویند: «پس از عملیّات سرهنگ صیّاد شیرازی به آنجا آمد و گفت: اگر پلها را جمع نمی کردید، عراق تا اهواز پیش می رفت و این از هوشیاری فرمانده گردان بوده است.»
این سردار شهید در فرازی از وصیّت نامه اش چنین آورده است: «مادر! دلم می خواهد اگر شهید شدم و جنازه ام پیش دشمن ماند، سرفراز برای کسانی که به خانه می آیند صحبت کنی و آنها را شاد کنی. برایم نقل و شیرینی بدهی، انگار برایم عروسی گرفته ای. گرچه ممکن است سخت باشد، ولی از خدا می خواهم که بر شما سخت نگذرد. پدرم! رسالت تو سنگین است. در عزایم شیرینی پخش کن و به مردم روحیّه بده. خواهران و برادرانم ! گریه نکنید، وصال به معشوق نزدیک است، یکدیگر را می بینیم، در یک چشم برهم زدن. برای این عبرت بگیریم و همیشه قیامت را در نظر داشته باشیم.»
مشخصات
دیدگاه ها













