کتاب هادی فرز
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید
محصولات مشابه
معرفی محصول
درباره کتاب هادی فرز اثر حداد پور جهرمی:
کتاب هادی فرز داستان پسری به نام هادی است. این پسر علی رقم تربیت در یک خانواده ی شهید ، اما راه مناسبی در پیش نگرفت و باندی تشکلیل داد. و از یک صرافی در شیراز سرقت کردند. نیروی انتظامی این باند را متلاشی کرد.
همچنین هادی متواری شد. اما این پایان این داستان نبود. امام حسین ( ع ) برایش جور دیگری رقم زده بود…
پسری که سرنوشت او را به سمت دیگری هدایت کرد. این رمان به علاقه مندان به رمان های ایرانی و داستان های مذهبی پیشنهاد می شود.
این داستان بر اساس پرونده ها و زندگی واقعی کسانی نوشته شد که بسیار با صفا و مهربانند. راه زندگیشان چند صباحی گم کردند، اما چون ذات درستی داشتند، خدا به دلشان نگاه کرد و راه را به آن ها نشان داد.
درباره محمدرضا حدادپور جهرمی:
محمد رضا حدادپور جهرمی متولد سال 1363 است، او یکی از استادان جوان حوزه علمیه جهرم است که معاونت پژوهشی این حوزه را نیز به عهده دارد.
او فعالیتش را با کانال تلگرامی دلنوشته های یک طلبه شروع کرد.
او به شهرت فراوانی بین ادب دوستان انقلابی رسید و آثار مختلفی را منتشر کرد. بیشتر آثارش داستانی و با موضوعاتی مانند فتنه و زندگی طلبه ها و خاطرات جنگ منتشر شد.
در دنیای امروز که انقلابیون کمتر به سراغ داستان نویسی رفتند، نویسنده به درستی درک کرد، که داستان گویی زبان نسل امروز است و اگر قرار است اطلاعاتی به مخاطب منتقل شود می توان از آن استفاده کرد.
آثار این نویسنده در انتشارات حداد منتشر شد.
بخشی از کتاب هادی فرز اثر حداد پور جهرمی:
سال 67 بود. محدثه، بعداز شهادت دو تا از پسر هایش در جبهه، باردار شد. جای زخم و غم دو تا پسری که در سال های 65 و 66 غریبانه شهید شده بودند. هنوز جنازه هایشان برنگشته بود، روی دل این مادر مانده بود.
در ظرف کمتر از یک سال، تمام موهایش سفید شد. چون فرزندان نوجوانش که در سن سیزده سالگی شهید شده بودند تمام هست و نیست و زندگی اش بودند.
تا این که خداوند مقدر کرد و حدوداً ده ماه بعد از شهادت پسر دوم، دختری به دنیا آورد. همان روز اول اسمش را مرضیه گذاشتند. دختری در نهایت زیبایی و سپید رویی. این قدر که زن های همسایه می گفتند چـرا محدثه خانم اسم دختر خوشگلش را خورشید نگذاشته است. ازب س زیبا و تودل برو بود. اوس مصطفی، شوهر محدثه خانم، اوستای بنا بود.
از آن اوستاهای بسیار جدی و ساکت؛ از آن ها که زیادی مهربانند، اما نمی خندند.
از آن ها که اگر قیافه شان را ببینید، می گویید برج زهرمار هستند، اما وقتی با آن ها هم صحبت می شوید دوست ندارید از کنارشان تکان بخورید.
اوس مصطفی مشغول تعمیر و بازسازی ساختمان های اداری شیراز بود. این ساختمان ها بر اثر بمباران خراب شدند. به همین علت نتوانست به جبهه برود. اما با جبهه رفتن پسران نوجوانش هم مخالفت نکرد.
آن ها رفتند و شهید شدند. اوس مصطفی ماند و یک محدثه خانم افسرده. یک عالمه غم روی سینه اش. البته یک دختر ناز و خوشگل توی گهواره نصیبش شد.

























دیدگاهها