productImage
productImage

کتاب من زینب تو هستم

ارسال رایگان
مشخصات
نویسنده:معصومه محمدی
ناشر:نشر 27 بعثت
صفحات:416 صفحه
وزن:400 گرم
۷ روز ضمانت بازگشت کالا
ضمانت اصل بودن کالا
فروشگاه کتابستان معرفت
این محصول موجود است.
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید

معرفی محصول

زندگی‌نامۀ شهید سعید نامدار فرزانه به روایت خواهر شهید

کتاب «من زینب تو هستم»، پنجمین اثر از مجموعه خاطرات شفاهی، روایتی تکان‌دهنده از عشق و فداکاری خواهر شهید سعید نامدار فرزانه، تخریب‌چی شجاع لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) است. این کتاب با قلم خواهر شهید، زندگی و شهادت حماسی سعید نامدار فرزانه را در عملیات زین العابدین (ع) در منطقه عملیاتی سومارمندلی در سال 1361 به تصویر می‌کشد. داستانی از مقاومت خواهرانه‌ای که پس از شهادت و اسارت برادران، زینب‌وار پای این عشق مقدس ایستاد. بازگشت پیکر پاک این شهید پس از 13 سال، بر عمق احساسی این روایت می‌افزاید و یادآور رشادت‌های رزمندگان دفاع مقدس است.»


در برشی از کتاب «من زینب تو هستم» می‌خوانیم:

اواخـر شـش سـالگی، پـدر و مـادرم، بـا اشـتیاق بسـیار ، قصـد کردنـد مـرا بـه مدرسـه بفرسـتند.بـا شـنیدن ایـن تصمیم‌شـان، در پوسـتم نمی‌گنجیـدم و پـز مدرسـه رفتن را بـه طاهـره مـیدادم.بـا غصه‌دار شـدنش،طاقـت نیـاوردم و دل‌داری‌اش دادم و گفتـم:«طاهـره ناراحـت نشـو کـه دلـم میگیـره.عوضـش قـول خواهرانـه مـی‌دم کـه هرچـی تـو مدرسـه یـاد گرفتـم، بـه تـوام یـاد بـدم. این‌طــوری وقتــی مدرســه رفتــی، خیلــی چیــزا رو بلــدی و از همــه جلوتــری. دردوبـلات بـه جونـم آبجـی. بـا دیـدن بـرق چشـم‌های طاهـره، قنـد تـو دلـم آب شـد و چشـم‌هایش را بوسـیدم. رسـتم بـه فکـر فـرو رفـت. تو که فارسی رو خوب بلد نیستی! چجور میخوای با معلم حرف بزنی؟! مگه معلما ترکی سر درنمی‌آرند؟ خودم بهت یاد میدم. به زینب‌ننه و آقا هم میگم که سعی کنن فارسی حــرف بزنــن. هرچنــد زینب‌ننــه هم مثل توئه. اگه فارســی حــرف بزنیم، بهتــره. اونــم راه میفتــه. آقــا خــوب بلــده. مــن و جلالـم، باهات فارســی حرف می‌زنیم. خوبه خودتــم حــالا خیلــی خــوب حرف نمیزنــی! ده‌تــا کلمه فارســی بگی،دوتای دیگه‌شو ترکی میگی!خندیـد. امـا حرصـش گرفـت و دنبالـم راه افتـاد، تـا مثـلاً بـا ترکـۀ انگـور مـرا بزنـد. ولـی دلـش نیامـد. کبری‌ننــه کــه قضیــۀ مدرســه‌رفتن مــن را فهمیــد، معتقــد بــود، نیــازی بــه درس‌خوانـدن نـدارم. امـا بـا دیـدن ذوق و گونه‌هـای گل‌انداختـه‌ام، آرزوی موفقیــت کــرد و رضایــت داد. دل ننــه بــا رضایــت مادرشــوهرش قــرص شــد. زنعموهایــم هــم سربه‌ســرم می‌گذاشــتند و می‌خندیدنــد. از آن‌جایــی کــه خانــوادهای ســنتی و مذهبــی بودیــم، در آن زمــان، خیلــی ســخت، راضــی بــه مدرســه‌رفتن دختــران می‌شــدند. البتــه تنهــا مانــع مدرســه‌رفتن دختــران، وضعیـت اسـف‌بار محیـط مـدارس بـود. بـه ایـن خاطـر ، ننـه هنـوز خیالـش راحـت نشـده بـود و از وا کنـش عموهایـم می‌ترسـید. شـب کـه شـد، عموهایـم از ســرکار برگشــتند. ســیف‌علی‌عمو در عیــن عطوفتــش، همیشــه یــک ابهــت خاصـی داشـت.بـا شـنیدن ِ قصـد پـدر و مـادرم بـرای ثبت‌نـام مـن بـه مدرسـه، ناراحـت شـد و گفـت:«بـا ایـن وضـع مـدارس، نمـی‌ذارم عالیـه بـره مدرسـه. همیــن مونــده کــه دختربچــۀ معصــوم رو بفرســتیم مدرســه!


  • کتاب من زینب تو هستم؛ معصومه محمدی

مشخصات

نویسنده:معصومه محمدی
ناشر:نشر 27 بعثت
صفحات:416 صفحه
وزن:400 گرم

دیدگاه‌ها

empty-state
در حال حاضر دیدگاهی ثبت نشده!