کتاب به رنگ خدا / شهید عبدالمهدی مغفوری به روایت همسر
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید
محصولات مشابه
معرفی محصول
کتاب به رنگ خدا، روایت زهرا سلطان زاده، همسر شهید عبدالمهدی مغفوری. نویسنده سیدهزهره علمدار ؛ مصاحبه و تحقیق فهیمه طاهریگوکی ؛ ویراستار فاطمه تویسرکانی راوری.
کتاب به رنگ خدا با روایتی بسیار روان و جذاب، حاوی نحوه و سبک زندگی شهید عبدالمهدی مغفوری از زبان همسر وی (زهرا سلطانزاده) میباشد که به قلم سیدهزهره علمدار در انتشارات شهید قاسم سلیمانی چاپ و روانه بازار کتاب شده است.
شهید مغفوری سال 1335 در کرمان به دنیا آمد و سمتهای مختلفی را از جمله مسئول روابط عمومی لشکر 41 ثارالله کرمان و در دوران دفاع مقدس به عهده داشت. شهید در خانوادهای مذهبی رشد کرد و در دوران رژیم پهلوی به مبارزه بر ضد رژیم ستمشاهی پرداخت؛ پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به کسوت لباس پاسداری درآمد.
شهید مغفوری در دوران دفاع مقدس در مقاطع مختلف حضور اثرگذاری در لشکر 41 ثارالله کرمان داشت و عاقبت پس از جهادی بیوقفه در سال 1364 و در جریان عملیات کربلای 4 به فیض شهادت نائل آمد و امروز مزار این شهید عارف، محل زیارت و توجه مردم است؛ شهیدی که آیتالله سیدیحیی جعفری امام جمعه فقید کرمان درباره وی گفته بود: شهید مغفوری یک آیتالله بدون عمامه و بسیار اهل پرهیز از حرام بود؛ سردار سلیمانی چند سال قبل از شهادتش در همایش دفاع مقدس، شهدا و ایثارگران در حاشیه جشنواره فرهنگی اقتصادی کرمان در برج میلاد تهران درباره این شهید عالیمقام گفت: «ما افتخار میکنیم که مغفوری امروز قبرش امامزاده شهر ماست، مال ماست و در هیچ شبی نافله شب او قطع نمیشد. ما افتخار میکنیم به مغفوری که در حفظ بیتالمال موقع وضع حمل همسرش برای انتقال او از موتورسیکلت سپاه استفاده نکرد».
گزیده ای از کتاب
همهی خانوارهای محل عیالوار بودند و هرکه عیالش بیشتر بود، اسم و رسمی داشت و سری در سرها، گرچه امروزه هیچکدام از خانهها، آن شکل و شمایل را ندارد و مادرم سالهاست از آن خانه جابهجا شده و در خیابان شهید خلیلی سکنی دارد، امّا آن محلّه و آن خانه برای من یادآور روزهای خوش کودکی است. محلّهای که عرض کوچهاش به اندازهی رفتن مردم و چهارپایان و طولش شانزده خانه را پر میکرد و با هم در صفا و صمیمیّت زندگی میکردند. آن روزها فکر میکردم همهی دنیا همین تصویر نقّاشی شدهی زندگی در ذهن من است که هر روز دیدنش تکرار میشود.
پدرم را بابا صدا میزدم و مادرم را ننو. روزگار بچّگی من، روزگار مادرانی بود که دنیای بزرگشان دنیای کوچک ما را جهت میداد. مادرانی که صاحب معارف و علوم بسیاری بودند، داروی گیاهی تجویز میکردند و دستشان شفابخش بود. اگر شکم بچه شُل میشد، خاکشیر یخمالشده را به خوردش میدادند.
اگر قبض بود و یبوست داشت، خاکشیر را با آبجوش به حلقـش میریختند. سرما میخوردند، خاکشیر را دوددانه میکردند. اصلاً خاکشیر در دست و بالشان به عنوان یک داروی مهم میچرخید. کیسههای پر از گُل و گیاه کوهی، منظّم و مرتّب در طبقههای طاقچهای اتاق مادر، محلی برای رفع درد و درمان هر نوع بیماری بود که با چاشنی ذکر و آیاتی از قرآن کریم به دست هرکس به یاری در خانه را کوفته بود، میداد. مادرم معروف به خالهفاطمه سلطانزاده، حکیم و درمانگری بود که مردم به نَفَسش اعتقاد داشتند و کارش را میپسندیدند، چون شفاگرفتهی امام رضا علیه السلام بود.













دیدگاهها