1 بنر فروشگاه
2 بنر فروشگاه
3 بنر فروشگاه
4 بنر فروشگاه
5 بنر فروشگاه
خواندنی ها
نگاهی به زندگی و زمانه شیخ علی صفایی حائری (عین- صاد)

نگاهی به زندگی و زمانه شیخ علی صفایی حائری (عین- صاد)

گفت: کبوترها را ببین! آن کبوترهایی که خالِ آسمان شده‌اند. آن دو تا که بالاتر از بقیه می‌پرند. خوب نگاه کن. هر چه بالاتر پریدی، تنهاتر می‌شوی ولی از تنهایی نترس...

علی صفایی در جوانی

زمستان سال 1360 بود. بعد از سخنرانی پر شورِ شیخ در تالار وحدت! روزنامه جمهوری اسلامی شروع به نقد کتاب‌های او کرد. نوشت که نظرات و دیدگاه‌های شیخ علی صفایی، مادی و التقاطی است و کتب ایشان ضاله به حساب می‌آید.

شیخ علی در سال 1330 در قم به دنیا آمده‌بود. پدرانش در کسوت روحانیت بودند و نام پدرش شیخ عباس بود. پس از گذراندن کلاس ششم ابتدایی به حوزه علمیه رفت تا درس دین بخواند. هوش و ذکاوت بالایی از خود نشان داد و در مدت زمانی کوتاه، دروس مقدماتی را پشت سر گذاشت و پای درس اساتید برجسته درس خارج نشست. تازه سیزده سالش تمام شده بود که گفت کتاب‌های صادق هدایت را خوانده و درباره داستان هایش نظراتی دارد. پس از آن به حوزه ادبیات کودک و نوجوان وارد شد و در سطح وسیع به تاریخ ادبیات ایران، عرب، شرق دور، یونان، آمریکای لاتین و … روی آورد و با شاهکارهای بزرگ ملل آشنا شد. در ادبیات بود که با سخنان کافکا و طرح‌های نو اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم مواجه شد و گفت: «دانشمندان و ادیبان شرق و غرب ذهن انسانِ گرفتار جنگ و سرگشته را با ادبیات تغذیه می‌کنند و احساس نفی خدا و مذهب و افکار خودشان را در ظرف ادبیات و سینما می‌ریزند و به خورد این انسان پریشان می‌دهند.»

علی صفایی در نوجوانی در کنار پدرش شیخ عباس

میزان اهمیت هنر را که در هدایت نوع بشر شناخت؛ بیش از دویست هزار صفحه از ادبیات مشرق و مغرب را خواند. می‌گفت: «در این روزگار، دشمن با ادبیات و سینما از ناخودآگاه به خودآگاه انسان وارد می‌شود و بشر را چنان مسخ می‌کند تا خودآگاه او را تحت کنترل خود قرار دهد.» اعتقاد داشت ما هم باید در دفاع از دین از ابزار هنر بهره ببریم و با زبان ادبیات و سینما با مردم حرف بزنیم. در این مسیر از نقدهای نظری هم غافل نبود و به پرسش‌های بنیادی هنر پاسخ می‌داد. پرسش‌هایی که بر سر پاسخ آن فلاسفه هنوز با هم منازعه دارند. او پاسخ‌ها را از دل قرآن بیرون می‌کشید و از منظر قرآن و روایات، هنر را دریچه‌ای به دنیای مطلوب می‌دانست و چنان به عصاره مارکسیسم مسلط شده‌بود که با چند جمله می‌توانست زیراب آن را بزند.

آن‌چه او را شتاب می‌داد و بی‌قرار می‌ساخت؛ احساس تنگی وقت و دوری راه بود. در پانزده سالگی تجربه‌ای شهودی داشت و روحش از بام خانه در روستایی اطراف قم تا فندقستان رفت. این تجربه سرآغاز تحول او بود اما جز به اشاره در چند سطر از یک کتاب، دیگر یادکردی از آن نداشت. در شانزده سالگی ازدواج کرد و در نوزده سالگی پدر شد. دغدغه تربیت و رشد نوع بشر را داشت و تربیت را مهم‌ترین نیاز جهت حرکت انسان و جامعه می‌دانست. نخستین مقالات خود در حوزه تربیت را در مجله "نسل نو" که آن روزها در قم منتشر می‌شد؛ چاپ کرد. خیلی زود به اجتهاد رسید و مبانی و روش اجتماعی قرآن و نهج‌البلاغه را در امر تربیت کامل و اثرگذار می‌دانست. پس از مدتی از همان مقالات کتاب "مسئولیت و سازندگی" را نوشت. کتابی دو جلدی که با استقبال مخاطبان روبرو شد و شیخ علی را با وجود کمی سن، سرِ زبان‌ها انداخت.

سال 1360 روزهای نفس‌گیری داشت. گروهک‌ها و گرفتاری‌ها زیاد بود و وقتی در تالار وحدت، زن و مرد پای صحبت شیخ نشستند و او یک ساعت و نیم برایشان حرف زد؛ عده‌ای نگران شدند. همه قشری پای منبرش بودند. از بقال و کاسب و هنرمند بگیر تا طلبه! او در سخنرانی چگونگی انتقال به تعلیم و تربیت اسلامی را توضیح می‌داد و از زنان و مردانی که تالار را پر کرده بودند؛ صدا در نمی‌آمد.

روزنامه جمهوری اسلامی در اختیار حزب جمهوری بود. چند نفر از طلبه‌ها که آقای صفایی را می‌شناختند و نسبت آن حرف‌ها به ایشان را برنمی‌تافتند؛ روزنامه را برداشتند و به سراغ آیت‌الله خامنه‌ای رفتند. ایشان مطلب را خواند و چند بار با تعجب گفت: «عجب! عجب!» بعد رو به طلبه‌ها کرد و گفت: «من آقای صفایی را از نزدیک می‌شناسم. ایشان در تفسیر قرآن صاحب‌نظر است. همان‌طور که علامه طباطبایی صاحب‌نظر بود. از قول من به ایشان سلام برسانید و بگویید این یک موجی است که فرو خواهد نشست. زودگذر است. در مقابل آن نایستد! ما به امثال ایشان در حوزه نیازمندیم و باید پاسخگوی نیازهای حوزه و سوالات و شبهات باشند. به سردبیر هم تذکر می‌دهم.»

شیخ در قم زندگی می‌کرد اما همیشه یک پایش حرم امام رضا بود و محل سکونت را نزدیک به حرم انتخاب می‌کرد. می‌پرسیدند: «چرا تأکید دارید به نزدیکی حرم؟» می‌گفت: «آخر آلوده‌ها لب حوض می‌نشینند!»

خودش را جَلد حرم می‌دانست و از وقتی که برای کندن از زمین و قطع تعلق دعا کرد؛ سیل مشکلات و اتهامات و گرفتاری‌ها به سمتش سرازیر شد. دستور دادند کتاب‌هایش از کتاب فروشی‌ها و کتابخانه‌ها جمع شود. سخنرانی او و اشتیاق مخاطبان در تالار وحدت، شیخ را از دیگران جدا ساخت و منشأ بعضی حسادت‌ها شد. اما شیخ علی به تکلیف عمل می‌کرد. کاری نداشت دیگران درباره او چه نظری دارند و پشت سرش چه می‌گویند. به همین خاطر درِ خانه‌اش همیشه باز بود. خانه‌ای محقر و قدیمی که پاشنه درِ ورودی‌اش سابیده شده و یک قالی کهنه مقابلش آویزان کرده بودند. دو تا اتاق تو در تو که همیشه پر از آدم بود. یک آشپزخانه کوچک که از صبح تا شب گازش روشن می‌ماند و یک قوری چای آماده که روی چراغ گوشه اتاق جا خوش کرده بود.

همه جور آدمی به آن خانه می‌رفت. شیخ از اسم و نشانی و نسب آنان نمی‌پرسید. سفره می‌انداخت. خودش غذا می‌کشید و آب دست میهمان‌ها می‌داد. مجلس سخنرانی و وعظ برقرار نبود. عده‌ای خسته، گوشه‌ای می‌خوابیدند و عده‌ای حرف می‌زدند. شیخ هندوانه قاچ می‌کرد. سرِ چنگال می‌زد و مقابل میهمان‌ها می‌گرفت. خیلی معمولی بود. به همین خاطر آن‌هایی که اسمش را شنیده و به سراغش می‌رفتند تا مردی که بیشتر و جلوتر از زمان خود حرکت می‌کرد را ببینند؛ باورشان نمی‌شد این شیخ عادی، همان "عین صاد" معروف باشد!

حسین سیبیل که یکی از مواد فروش‌های شهر قم بود را نشانده بود پای بساط چایی. حسین سیبیل پهن و موهای وِز داشت. بعضی با تعجب شیخ را کنار کشیدند و گفتند: «آبرویت می‌رود! این چرا آمده در خانه تو پای چراغ نشسته؟» لبخند زد و گفت: «از روزی که پایش به این خانه باز شده، مواد نفروخته!» گاهی اعتراض‌ها شدت می‌گرفت. علما پیام می‌فرستادند که چرا آدم‌های لَکّی سراغ تو می‌آیند؟ یا ضد انقلابند! یا مسئله دارند! یا اراذل و اوباش‌اند!» البته آدم‌های خوب هم بین‌شان بود اما لکی‌ها بیشتر به چشم می‌آمدند! شیخ هم جواب می‌داد: «برای این مسئله‌دارها وام درست کنید. در خانه‌تان را باز بگذارید. برایشان زن بگیرید! تا مشکلاتشان حل شود! مگر کسی می‌رود درِ حمام بایستد و بگوید آدم‌های کثیف حمام نیایند!؟ حمام اصلاً جای همین آدم‌هاست! آخوند هم باید حوض و چشمه باشد.»

همه شیخ علی صدایش می‌کردند. مردی که وقت خواندن قرآن به پهنای صورت اشک می‌ریخت و خودش را در منظر الهی و مخاطب کلام می‌دانست. انگار با آیات وحی زندگی می‌کرد و می‌گفت: «ما باید جا پایمان سفت باشد. اگر ریشه نداشته و در سرزمینی مقاوم نشده باشیم؛ چگونه می‌خواهیم قله‌ها را فتح کنیم؟»

با فهم خود زندگی و به آن‌چه می‌گفت؛ عمل می‌کرد و اشتیاق انتقالِ فهمیده‌هایش به دیگران، مرغ دلش را از جا می‌کند. عامل به گفته‌هایش بود. با رفیق، رفیق بود. به همین خاطر، رفقایش اِبایی نداشتند که برای حل مشکلات، نیمه شب‌ها درِ خانه‌اش را بزنند! خودش هم یکی از نیمه شب‌های سرد زمستانِ قم برای پیرمرد مریضِ فقیری در یکی از کوچه‌های تاریک و تنگ، یک کرسی و منقل برد. پیرمرد در سرما می‌لرزید. کرسی را سرِ پا کرد و منقل را زیرش گذاشت. با خوشحالی خندید و گفت: «حالا گرم شو و کیفش را ببر!» پیرمرد لبخند زد و شیخ از شادی او به وجد آمد. می‌گفت: «روحانیت باید خودش را مسئول بداند و بیشتر از همه، دلِ آدم‌ها را آرام کند.»

شیخ علی از دنیا چیزی نداشت. یک آدم یه لاقبا بود که در آن روزها با دل جوانان می‌گشت. حتی جوانان گروهک فرقان سراغش می‌رفتند. مرتضی که پایش به خانه شیخ باز شد؛ از این رو به آن رو شد. از قبل کتاب‌های شیخ را خوانده بود اما باز تردید داشت. شیخ چند ساعت با او حرف زد و از هر دری گفت. دستِ آخر محکم اعلام کرد: «ترور شیوه ائمه ما نیست!» بعد از این جلسه مرتضی با آقای لاجوردی صحبت کرد و خودش فرمانده عملیات مقابله با گروهک فرقان شد.

شیخ علی با بچه‌های انجمن حجتیه هم دمخور بود. دو نفر از بزرگان و کاربلدهای آنان را از انجمن بیرون کشید و جذب حوزه علمیه کرد.

کتاب مسئولیت و سازندگی او فروش خوبی داشت. یک نفر سراغش رفت و گفت: «این کتاب حاصل ذوقیات شماست و مستند نیست!» کمی بَرآشفت و گفت: «من اگر بخواهم مستندات این کتاب دو جلدی را بگویم بیست جلد می‌شود اما این روش من نیست. من به دنبال روشمند سخن گفتن هستم و طرح بیان کلی دین را تکلیف می‌دانم.»

بعضی به او فیلسوف و عارف می‌گفتند اما خودش در این بازی‌ها نبود. شوریده حالی بود که می‌خواست به مردم بگوید؛ رب با تو حرف دارد و قرار است تو را تربیت کند.

بیش از سی عنوان کتاب در زمینه‌های دینی، تربیتی، نقد، شعر و … نگاشت و خود را در مباحث تفسیری و تاریخ اسلام متأثر از پدرش می‌دانست. می‌گفت: «هر چه دارم از اوست و تمامی سوز تشیع و ولایت اهل بیت را از ایشان دارم. در عظمت نگاه ایشان حقارت دنیا را می‌دیدم. او بود که به من آموخت تا در تنهایی به تولد و تولید برسم و ندارم و تکلیفی نیست را به باید بسازم و کاری کنم؛ راه بدهم و همین اعتقاد مرا بر آن داشت تا به تربیت و سازندگی فکر کنم. مسئولیت هر آنچه هست را بر عهده بگیرم و به انتقاد نپردازم. پدرم به من یاد داد؛ مردم زیادند و پر توقع و خدا یکی است و سریع‌الرضا! پس او را راضی کنم که "اَاَربابٌ متفرقون خیرٌ اَم الله الواحد القهار"»

برای شیخ علی، تربیت نیروی کارآمد از اهمیت دو چندانی برخوردار بود. خودش مسئولیت اجرایی نداشت اما می‌گفت ما باید نیروی تربیت شده برای مسئولیت‌ها داشته باشیم. نیروهای مهذّب و متخصص که گره‌گشا باشند. مفت‌خور را کسی می‌دانست که مشغول انجام تکلیف نباشد. می‌گفت: «اگر پزشکی بتواند پزشک تربیت کند اما تعلیم را رها کند و مطب باز کند؛ بر مسند وظیفه ننشسته است. اتفاقات چندان اهمیتی ندارند! مهم این است که موضع انسان در مواجهه با اتفاقات مهم زندگی چه باشد!» به آدم‌ها تکلیف را نشان می‌داد و تلاش می‌کرد؛ معیارها و معارف را منتقل کند. هر که شیخ علی را از نزدیک می‌دید؛ طعم و رنگ متفاوتش را احساس می‌کرد. او مثل یک هوای تازه منتشر می‌شد. با پسرها کشتی می‌گرفت و گاهی فوتبال هم بازی می‌کرد. یک بار هم با یکی از کارگردان‌ها فیلم "آمادئوس" را دید. فیلمنامه "روز واقعه" را هم اصلاح کرد. فیلمنامه را بهرام بیضایی نوشته بود و اشکالات تاریخی زیادی داشت. شیخ علی با صبوری، اشکالات را برطرف کرد و به عوامل فیلم مشاوره داد. دو پسرش موسی و محمد را با استخوان‌هایی که از قصابی‌ها می‌گرفت؛ بزرگ کرد. دستش تنگ بود اما آبرو و اعتبارش را وسط می‌گذاشت. وام و قرض می‌گرفت تا مشکلات مالی مردم را رفع و رجوع کند. اگر می‌دانست امضایش گره گشاست؛ حتماً امضاء می‌کرد. می‌گفت: «خدا به من پول نداده اما اعتبار که داده. باید از اعتبارم برای دیگران هزینه کنم!» آدم‌ها را با چشم محبت تماشا می‌کرد. دلش می‌خواست انسان‌های گم‌گشته را زیر پر و بالش بگیرد. دردمندان را می‌فهمید و شبیه خیلی‌ها نبود! دوستان که او را سوار ماشین می‌کردند و به جایی می‌رساندند؛ می‌گفت: «راه دور ما را نزدیک کردی. خدا راه‌های دورت را نزدیک کند. ما را به مقصود رساندی، خدا تو را به مقاصدت برساند.» یک‌بار که یکی از دوستانش با لقب آیت‌الله صدایش کرد؛ متغیّر شد و گفت: «چرا چنین کردی؟ مگر ندیدی که لیوان گاهی از شدت پُری فقط نیازمند یک قطره است و اگر قطره در آن بریزد؛ لبریز می‌شود! تو چه می‌دانی وضع روحی انسان چگونه است و شاید این سخن تو حکمِ آن قطره را داشته باشد.»

دهه شصت وقتی حرف و حدیث‌ها علیه او شدت گرفت؛ چندین نفر از بزرگان حوزه جلسه‌ای ترتیب دادند تا شیخ علی به بیان مواضع و دیدگاه‌های سیاسی و اعتقادی‌اش بپردازد.

جلسه پنج ساعت طول کشید. کار به جایی رسیده بود که نماینده یکی از مراجع به او گفت: «تو منکر رسالت و امامت هستی؟» لبخند زد و گفت: «حرف به من زیاد زدند ولی دیگر آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید؛ بد نیستم!» وزارت اطلاعات وقت هم نسبت به او نظر مثبتی نداشت و می‌گفتند اسلحه مخفی کرده است. یکی دیگر از آقایان پرسید: «چرا در نوشته‌هایت از کلمات هنرمندانه ادبی استفاده می‌کنی؟ چرا راحت با مردم حرف نمیزنی؟» با آرامش جواب داد: «چه کنم؟ تقصیر من نیست که من را شاعر آفریده‌اند!» در همان جلسه با جسارت و شهامت اعلام کرد: «من تضعیف حکومت اسلامی را خیانت و جنایت می‌دانم. توجیه اشتباهات را حماقت می‌دانم و تکمیل خلأها را رسالت خود می‌دانم. ما باید مشکلات را حل و کمبودها را جبران کنیم.»

بعد از چند ساعت نفس‌گیر، بالاخره هیچ التقاطی در افکارش پیدا نکردند و حکم تبرئه او صادر شد. آقایان اعلام کردند: «شیخ علی صفایی حائری از مفاخر حوزه است و ما تا حال او را نشناخته بودیم!» ولی باز او در حاشیه بود. جرم او نبوغش بود. از زمان خودش جلوتر حرکت می‌کرد و وقتی از آقای مصباح یزدی پرسیدند که نظرش درباره شرایط آقای صفایی چیست؟ بعد از چند لحظه تأمل پاسخ داد: «اگر ایشان باشد، خیلی‌ها نباید باشند و آن خیلی‌ها نمی‌گذارند که ایشان باشد!»

شیخ علی آزاده بود. زیر بار حرف زور نمی‌رفت و اهل اطاعت بی‌چون و چرا نبود. هرجا تکلیفی می‌دید؛ وارد میدان می‌شد اما وقتی نمی‌گذاشتند در میدان کار کند؛ می‌گفت هر کناری که هستیم باری را از روی زمین برداریم. پسرش محمد که می‌خواست به جبهه برود؛ صدایش کرد و پرسید: «من شما را بزرگ نکردم تا در پیری عصای دستم باشید. شما را حتی برای خودم و کارهایم نخواستم! تو برای چه می‌خواهی بروی؟ اگر به خاطر اسلام و دین می‌روی برو که همین الان هم شهیدی. اول شهید بشو و بعد به جبهه برو!»

محمد رفت و خیلی زود به شهادت رسید. شیخ علی پدر شهید شده بود اما خیلی‌ها باور نمی‌کردند. وقتی جمعیت درب خانه‌اش جمع شدند؛ از درب پشتی رفت. گفت: «خیلی بزرگان آمدند و اگر من پشت پیکر بروم شاید فکر کنند می‌خواهم از این نَمد کلاهی برای خودم بدوزم! ما اگر می‌خواستیم خیلی به محمد محبت کنیم دو کار می‌کردیم. از غذا بهترینش را می‌دادیم و یک همسر هم برایش می‌گرفتیم. حال آن‌جا که رفته به بهترین شکل همه‌ی این‌ها برایش فراهم است!» محکم ایستاد و کسی شکستگی او را ندید اما وقتی همه رفتند به سیدی که همراهش بود؛ گفت: یک روضه علی‌اکبر بخوان. سید هم خواند: «در خیمه بود دست پدر سوی آسمان ناگه ز رزمگه صدای پسر شنید…»

اینجا بود که صدای گریه شیخ بلند شد...

روزها می‌گذشت و جمعیت باشکوه تالار وحدت، تبدیل به چند ده نفر شده بود. با این وجود از ناراحتی و غصه‌هایش حرف نمی‌زد. اهل درد و دل کردن و بد گفتن از دیگران نبود. خیلی مراعات می‌کرد و به دیگران هم توصیه می‌کرد: «طوری رفتار نکنید که طعمه دشمن شوید. اگر دعوا و مرافعه هم هست طوری نباشدکه دشمن بتواند از آن بهره ببرد!»

ولی مطلبی بلند نوشت که چنین آغاز می‌شد: «این نوشته را برای پس از مرگم می‌گذارم تا آن روزی که من یعنی بزرگ‌ترین دشمن نوشته‌هایم در خاک نشستم، آن‌ها که برفرازند این نوشته‌ها را ببینند و بسنجند که می‌شود یک متهم به اندازه تمام قاضیان، نسبت به خودش سخت‌گیرتر باشد… من حسادت‌ها را می‌شناختم. به همین خاطر خواستم نوشته‌هایم را از خودم جدا کنم و عنوان روی کتاب‌هایم را عین صاد (چشم جلوگیر) گذاشتم....»

همین احوالاتِ روزگار و گمنام و محو شدن او را به کمال انقطاع رساند. مثل مسافری شد که ساک به دست، آماده روی جاده کمربندی ایستاده و هر آن منتظر است اتوبوسی او را با خود ببرد. او جای پایش را گذاشته بود و وقتی در بیست و دوم تیر ماه سال هفتاد و هشت به سمت زیارت حرم "شمس‌الشموس" می‌رفت؛ سوار اتوبوس مرگ شد و روحش به سمت آسمان و فراتر از آن کبوترها به پرواز در آمد.

*نظر به اهمیت معرفی و الگوسازی شخصیت‌های علمی و فرهنگی اثرگذار، دفتر تکریم و الگوسازی بنیاد ملی نخبگان با همکاری خبرگزاری ایبنا، اقدام به نگارش مقالاتی به قلم مرضیه نظرلو کرده است. در هر مقاله به معرفی یکی از این مفاخر علمی پرداخته می‌شود.

1404/11/02
شاید شما هم سندروم «تسوندوکو» دارید!

شاید شما هم سندروم «تسوندوکو» دارید!

تسوندوکو شاید یک «سندروم» باشد، اما نشانه عشق به کتاب هم هست، فقط باید یاد بگیریم این عشق را از شکل انباشتن، به شکل خواندن تبدیل کنیم.

باشگاه خبرنگاران جوان - آدمی که کتاب را دوست داشته باشد، زیر سیل و برف و باران و طوفان هم که باشد، هیچ بلایای طبیعی و غیرطبیعی‌ای نمی‌تواند او را از محبوبش جدا کند اما گاهی این علاقه، آن‌قدر شور می‌شود که از یک آدمِ طبیعیِ کتاب‌دوستِ کتاب‌خوان، ما را تبدیل می‌کند به یک جمع‌آوری کننده کتاب‌هایی که هرگز آن‌ها را نمی‌خوانیم و ژاپنی‌ها اسمش را گذاشته‌اند «سندروم تسوندوکو»!

آیا شما دچار این سندروم شده‌اید؟

حوالی قرن نوزدهم، در سرزمین خورشید، ژاپنی‌ها کتاب‌ها را نه به عنوان یک کالای صرفا فرهنگی، بلکه به نیت کالایی که برای آن‌ها جنبه اقتصادی داشت می‌خریدند و در خانه‌ها ذخیره می‌کردند تا به عنوان یک کالای ارزشمند در روزهای مبادایشان بفروشند. چیزی که به آن تسوندوکو می‌گفتند.اما تسوندوکو در واقع فقط جمع کردن کتاب نیست؛ و در عصر ما تبدیل شده به یک عادت ذهنی؛ حالتی که در آن، ما با خریدن کتاب حس می‌کنیم یک قدم به دانستن نزدیک شده‌ایم، انگار با لمس کردن جلد کتاب یا بوی وانیلی کاغذ تازه، کمی از اضطراب نادانسته‌هایمان کم می‌شود. هرچند مشکل از جایی شروع می‌شود که این لذتِ لحظه‌ای، جای خودش را به یک چرخه بی‌پایان می‌دهد: کتاب می‌خریم، می‌گذاریم کنار، کتاب بعدی را می‌خریم، باز می‌گذاریم کنار… و بعد، در محاصره کتاب‌هایی قرار می‌گیریم که فقط نگاهشان می‌کنیم و می‌گوییم: «یک روز می‌خوانمش!»

اما سندروم تسوندوکو دقیقا چیست؟

تسوندوکو یعنی انباشت کتاب‌های ناخوانده؛ یعنی فاصله‌ای که بین نیت ما و عملِ واقعی ایجاد می‌شود. این سندروم بیشتر از آنکه به «کتاب» مربوط باشد، به احساسات ما نسبت به دانستن، زمان، و حتی ترس از شروع کردن مربوط است. گاهی کتاب می‌خریم چون می‌ترسیم فرصت خواندنش را از دست بدهیم، یا چون فکر می‌کنیم آینده‌مان بدون دانستن چیزهای بیشتر ناقص می‌شود. گاهی هم خریدن کتاب ساده‌تر از خواندنش است؛ خواندن انرژی می‌خواهد، اما خریدن فقط یک کلیک یا کارت کشیدن.

چطور می‌شود این سندروم را کنترل کرد؟

کنترلش هم یعنی تبدیل «انباشت» به «استفاده»، بدون اینکه لذت خریدن کتاب را از خودمان بگیریم. در مرحله اول باید حواسمان را جمع و جور کنیم که قبل از خرید، حتما این چند سوال را از خودمان بپرسیم: «الآن واقعا به این کتاب نیاز دارم؟» «موضوعش با حال و هوای این روزهایم سازگار است؟» «اگر همین امروز وقت خواندن داشتم، این را انتخاب می‌کردم؟» همین سه سوال را اگر به صورت جدی از خودمان بپرسیم، جواب‌هایش می‌توانند نیمی از خریدهای هیجانی ما را متوقف کنند.

قفسه «در انتظار» بسازید

برای آدمی که با دیدن کتابفروشی از خود بی خود می‌شود شاید روش اول به راحتی جواب ندهد، پس بیایید برای خلاصی از سندروم تسوندوکو که ته جیبمان را هم خالی کرده به قفسه «در انتظار» پناه ببریم.برای این کار، یک قفسه یا یک طبقه مشخص کنید برای کتاب‌هایی که باید واقعا خوانده شوند. خب می‌پرسید «که چه؟» معلوم است دیگر. وقتی تعدادشان زیاد شد، نشانه‌ای است که باید توقف کنید و به سراغ خواندن بروید، نه خرید کردن.

برای خودتان محدودیت نرم بگذارید

بیایید کمی ماجرا را آسان‌تر کنیم؛ قضیه آن‌قدرها هم که ژاپنی‌ها پیاز داغش را زیاد کرده‌اند و سندرومی شده نیست اما بالاخره که ضررش آنجاست که هر بار کلی هزینه نابه‌جا از جیبمان برمی‌دارد. راه‌حل؟ اگر دو روش قبلی بر سندرومتان جوابگو نبود، یک محدودیت نرم برای خودتان بگذارید؛ برای نمونه بگویید: «خرید هر کتاب جدید فقط به شرط اینکه دو کتاب از قبلی‌ها را خوانده باشم.» این فقط یک نمونه بود؛ حواستان باشد که محدودیتِ سخت نگذارید چون قرار نیست کتاب را از یک دوست صمیمی و یار قدیمی به یک مراقب سخت‌گیر تبدیل کنیم.

خواندن را کوچک کنید

حالا که تا اینجای گزارش آمده‌اید چشمم آب نمی‌خورَد که روش‌های قبلی زیاد به کارتان آمده باشد. پس بیایید برای خلاص شدن از سندروم تسوندوکو، باز هم آسان‌ترش کنیم. دیگر لازم نیست جلوی کتاب خریدنتان را بگیرید اما حداقل تلاش کنید گاهی ده دقیقه، فقط همین ده دقیقه را وقت بگذارید و چند صفحه از کتاب‌هایتان را مطالعه کنید. وقتی که خواندن دوباره به جریان زندگی‌تان برگردد و ساده‌اش کنید، کتاب‌هایتان از حالت شی تزیینی بیرون می‌آیند و بخشی از جان خانه و زندگی‌تان می‌شوند.

از کتاب‌هایی که نمی‌خوانید رها شوید

این سخت‌ترین بخش است. حتی تصورش هم وحشتناک است آدم بتواند از کتاب‌هایی که با عشق خریده و مثل بچه‌هایش هستند دل بکند ولی قبول کنید قرار نیست همه کتاب‌های دنیا را بخوانیم. کتاب‌هایی که می‌دانید به سراغشان نخواهید رفت، می‌توانند به دست کسی برسند که واقعا منتظرشان است و به آن‌ها نیاز دارد؛ پس برای بخشیدنشان دست دست نکنید و آرام آرام برای سبک کردن کتابخانه‌تان آستین بالا بزنید.

نشانه عاشقی را محترم بدانید

تسوندوکو شاید یک «سندروم» باشد، اما نشانه عشق به کتاب هم هست. فقط باید یاد بگیریم این عشق را از شکل انباشتن، به شکل خواندن تبدیل کنیم؛ چون کتاب‌ها آمده‌اند که دنیا را بزرگ‌تر کنند، نه قفسه‌ها را سنگین‌تر. و گاهی کافی است فقط یکی از همان کتاب‌های قدیمی را از بالای قفسه بردارید؛ شاید مدت‌هاست منتظر فرصتی بوده که شما در را به دنیایش باز کنید و چند ساعتی میهمانش شوید.

منبع: فارس

1404/09/19
زندگی نامه و وصیت نامه شهید محمد بلباسی - شهید خان طومان

زندگی نامه و وصیت نامه شهید محمد بلباسی - شهید خان طومان

مشخصات شهید محمد بلباسی

نام و نام خانوادگی: محمد بلباسینام پدر : -----محل تولد : قائمشهرتاریخ ولادت: اسفندماه 1357تاریخ شهادت : 1395/02/16محل شهادت: خان طومان - حلب - سوریهمدت عمر: 38سالمحل مزار : گلزار شهدای قائم شهرقطعه و ردیف و شماره : ----کتاب مربوط به این شهید: برای زین آب

زندگی نامه شهید محمد بلباسی

محمد بلباسی متولد اسفندماه 1357 می باشد، این شهید بزرگوار دارای چهار فرزند به نام‌های فاطمه،مهدی،حسن و زینب است که زینب 6ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمدند.

خصوصیات اخلاقی شهید محمد بلباسی

ایشان بامفهوم صحیح آتش به اختیار بودن و روحیه جهادی در مقاطع مختلف از عمر کوتاه، اما پربرکتش آشنا شد و فهمید که اگر انسان از زمان خود به درستی استفاده کند و به هر اتفاقی در وقت و جایگاه خودش رسیدگی نماید، دیگر هیچ چیز در زندگی، قضا نمی‌شود.

روایت مادر شهید محمد بلباسی

همسر شهید درباره ی خصوصیات او اینگونه می گوید: «شهید بلباسی دانشگاه و دوران دانشجویی برایش بسیار ارزشمند بود و در این دوران نقش موثری در اردوی های جهادی و راهیان نور داشت که در انجامشان سر از پا نمی شناخت.»

«این شهید یک سرباز واقعی برای نظام و رهبری بود و همیشه بیان می‌کرد ما هم باید مانند مقام معظم رهبری که در دوران ریاست جمهوریشان حاضر بودند به فرمان امام در هر مکانی که لازم باشد حضور پیدا کنند حضور پیدا کنیم و آماده خدمت به انقلاب و مردم شریف باشیم.»

«شهید بلباسی عادت به انجام کارهای نو داشتند و در این زمینه علمدار بودند و از مسئولان خواست تا در دانشگاه‌ها فعالیت‌های فرهنگی قوی‌تری انجام شود و با انجام کارهای نو و بدیع و جذاب کردن فضا دانشجویان را به سمت فعالیت‌های فرهنگی هدایت کنند.»

روایت برادر شهید محمد بلباسی

برادر شهید بلباسی درباره این شهید می گوید:«محمد در انجام بسیاری از کارهای خیرخواهانه چه در مجموعه محیط کاریش( در سپاه ) و چه در محیط خارج از آن پیشقدم بود و با همین روحیه بود که نخستین تیم اردوی جهادی را با عنوان" علمدار " با حضور دانشجویان تشکیل داد تا بتوانند در مناطق محروم به مردم خدمت کنند.»

محمد برای انجام کارهای جهادی هیچگاه منتظر حکم سازمانی نبود ، چنان که وقتی در ورزقان زلزله آمد ، بدون این که منتظر رسیدن حکم سازمانی از مسیر پر پیچ و خم بروکراسی بماند ، تیم دانشجویی جهادی تحت امرش را برداشت و به منطقه رفت .

غبطه خوردن سردار علی فضلی

« کار جهادی محمد باعث شد تا سردار علی افضلی ، جانشین آن زمان سازمان بسیج غبطه اینگونه کار کردن را بخورد ، اما این بذل توجهات مسئولان ارشد سپاه در مسیر خدمت تاثیری در بردارم نداشت و او را مغرور نمی کرد چون همه کارها را بر اساس باورش انجام می داد.»

نحوه ی شهادت شهید محمد بلباسی

شهید محمد بلباسی از شهدای لشکر عملیاتی 25 کربلای مازندران و یکی از 13 نفری بود که در روز 17 اردیبهشت ماه سال 1395 در نبرد خان طومان به دست تکفیری ها به شهادت رسید.

وصیت نامه ی شهید محمد بلباسی

بسم الله الرحمن الرحیم

هوالشهید

با درود و سلام به پیشگاه امام عصر حضرت بقیة الله الاعظم و شهدای گرانقدر از ابتدای خلقت تا کنون خصوصاً شهدای مظلوم مدافع حرم و درود به محضر معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) و رهبر عظیم الشأن حضرت امام خامنه ای و آرزوی صحت و سلامت برای همه خادمین به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و پیروزی همه رزمندگان جبهه مقاومت اسلامی و مدافعین حرم.

شهادت می‌دهم به یگانگی خداوند و نبوت خاتم المرسلین حضرت محمد(ص) و ولایت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب(ع) و یازده فرزند معصومش.

شکرگزاری خداوند متعال

خداوند متعال را شاکرم که خلقت مرا در بهترین عصر از خلقت بشر و در بهترین سرزمین، ایران اسلامی و در استان علوی و در خانواده مذهبی و انقلابی قرار داد، آنقدر الطاف و نعمات خداوند متعال بیشمار است که انسان قادر به شمارش و شکرگذاری آن نیست.

اصول زندگی شهید محمد بلباسی

این کمترین در اسفند ماه سال 1357 همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در شهرستان قائمشهر دیده به دنیا گشودم و در خانوادهای تربیت شدم که یک شهید علی عباسی را تقدیم انقلاب اسلامی و یک شهید سردار علیرضا بلباسی را تقدیم دفاع مقدس کرده و پدر مرحومم جانباز جنگ تحمیلی بود و مادرم مرا با ذکر ائمه معصومین و توسل به این چهارده نور واحد شیر داده و تبعیت و سربازی ولی فقیه حضرت امام خامنه ای جزو اصول زندگی ما بود.

به پیشنهاد پدر عزیزم با دختری ازدواج کردم که فردی مومنه و عفیف بود و حاصل زندگی ما 3 فرزند فاطمه، حسن و مهدی هستند که مانند دسته گل، خداوند متعال به ما عطا فرمود.

گوش به فرمان ولی امر

در این برهه از زمان که ایران اسلامی، امالقرای جهان اسلام شده است و مسلمانان جهان که در بند طاغوت و پادشاهی هستند با تشکیل جبهه مقاومت چشم به ایران دوختند و می‌خواهند از الگوی انقلاب اسلامی ایران که به رهبری حضرت امام خمینی(ره) و همراهی مردم عزیز توانستند استکبار جهانی را با دست خالی از ایران بیرون کنند، استفاده کنند و گوش به فرمان حضرت امام خامنه ای هستند و دشمنان اسلام و شیعیان ایران از این جایگاه انقلاب اسلامی هراس پیدا کرده و به دنبال گسترش اسلام آمریکایی هستند.

آمریکا و هم پیمانانش با تربیت طلاب در حوزه های علمیه عربستان به دست اساتید وهابی ضد شیعه اقدام به تشکیل گروهای تروریستی برای اسلام هراسی و شیعه هراسی نموده است و با پول نفت کشورهای عربی مسلمان که اسلام شان هیچ خطری برای استکبار ندارد، اقدام به حمایت این گروه های تروریستی نموده است.

تجزیه کردن کشورهای مسلمان توسط رژیم صهیونیسم و آمریکا

با تشکیل طالبان به جان شیعیان و اهل سنت مردم افغانستان افتاد و بسیاری از مردم این کشور را به شهادت رسانده و بسیاری را آواره کرده است، سپس با تشکیل گروه تکفیری داعش به کشور عراق حمله کرد و به فکر تجزیه آنجا بود که با دخالت و همراهی ایران اسلامی به این امر موفق نشد.

خنثی کردن جنبش های اسلامی وسط دشمنان اسلام

سپس برای حفظ امنیت صهیونیسم جهان خوار اقدام به حمله به کشور سوریه نمود و شماری از مردم را آواره و بسیاری را به شهادت رسانده است، از طرفی هم در مقابل حزب الله لبنان و انتفاضه فلسطین و جنبش های اسلامی کشورهای عربی به مخالفین آن ها کمک نمود و به دنبال خنثی کردن این جنبش ها هستند.

سانسور رسانه ای

آمریکا و اروپا با پخش تصاویر خشونت های گروه های تروریستی و قتل عام کودکان و زنان و مردان و ساخت فیلم های مبارزه با این گروه های تروریستی خود را ناجی مردم جهان معرفی کرده و به مردم خودشان چنین القاء میکنند که اگر این مسلمانان تروریست را از بین نبریم این ناامنی به اروپا و آمریکا هم سرایت میکند و با انفجار برج های دوقلوی آمریکا و عملیات انتحاری و بمب گذاری در کشورهای اروپایی این رعب و وحشت را بر علیه مسلمانان ایجاد می نمایند و با سانسور رسانه ای از آگاهی مردم به واقعیت جلوگیری می کند و ایران را فتنه همه این اتفاقات معرفی نموده است.

درایت آیت الله خامنه ای

الحمدالله با درایت رهبر عظیمالشان ایران اسلامی که دائماً به دنبال معرفی چهره خبیث و شیطانی استکبار جهانی است، این نقاب دروغین دفاع از حقوق بشر از چهره آن ها برداشته شده و با ارسال نامه به جوانان اروپایی آن ها را نسبت به اتفاقات منطقه آگاه نمودند.

اکنون با تدبیر معظمله ایران با حضور مستشاری در بعضی از کشورهای اسلامی به فریاد مسلمانان رسیده و در این مسیر تعدادی شهید تقدیم کرده است و علت حضور مستشاری این کمترین در سوریه به عنوان مدافع حرم لبیک به امر رهبرم بوده است و مطمئناً جوانان ایران اسلامی نخواهند گذاشت دست این نا اهلان به حرم اهل بیت سلام الله علیهما برسد و با عنایت خداوند متعال و یاری امام عصر(عج) انشاالله همه این تروریست ها را نابود خواهیم کرد.

مردم آگاه باشید

مردم عزیز آگاه باشید اکنون دشمن با نقاب اسلام به میدان مبارزه با ما آمده است و این اتفاق ریشه تاریخی دارد و در زمان امیرالمومنین در جنگ صفین با نقشه عمر و عاص ملعون، خوارج قرآن را به نیزه کردند و با گفتن لا اله الا الله و محمد رسول الله یاران حضرت علی(ع) را فریب دادند و اصحاب امام را تنها گذاشتند و گفتند ما با قرآن نمی جنگیم و از حیله دشمن غافل شدند و قرآن ناطق را رها کردند و اکنون بعضی ها در داخل دارند این حرف ها را تکرار میکنند و ما را متهم به بردارکشی می‌کنند و حضور در این جبهه را باطل می‌دانند.

اما زهی خیال باطل که دوباره تاریخ تکرار شود، جوانان نسل سوم و چهارم گوش به فرمان رهبر هستند و نخواهند گذاشت پای آن‌ها به مرزهای کرمانشاه و همدان برسد و در این مسیر هم جوانان عزیزی به عنوان مدافع حرم اهل بیت(ع) به شهادت رسیدند که در حقیقت مدافع اسلام و مدافع دین خدا هستند و شهادت در این راه برای ما افتخار است.

صحبت های شهید بلباسی با همسرش

و حالا چند کلامی با همسر عزیزم و فرزندان دلبندم.

همسر وفادار و مهربانم سلام، خدا را گواه میگیرم که اگر نبود همراهی و همدلی شما بنده به این سعادت دست پیدا نمی‌کردم.

بارها شما آزموده شدید و در سخت ترین شرایط با تمامی کمی و کاستی‌ها با من همراه بودی و هیچ وقت در انجام کار خیر مانع من نشدی و حتی مرا تشویق به انجام آن کردی، در صورتی که این همراهی شما سختی زیادی به همراه داشت و دوری من از خانه خللی در زندگیمان ایجاد نکرد و مانند یک شیرزن امورات منزل را رتق و فتق کردی و هر سه فرزندمان را به نحو شایسته تربیت کردی و تنها نگرانی شما کسب حلال و آوردن لقمه حلال برسر سفره بود و مرا توصیه به تقوی و دوری از گناه میکردی و هیچوقت از من راحتی و آسایش دنیا را نخواستی و همیشه به فکر آسایش و راحتی خودمان و فرزندانمان بودی.

با اینکه تازه از مأموریت تقریبا یک ماهه جنوب برگشته بودم و بعد از 4 شب ساعت 10 شب مطلع شدم باید به سوریه عازم شوم و این موضوع را به شما گفتم، شما لحظه ای درنگ نکردی و فرزند در راهمان هم مانع رفتن من نشد و با روی گشاده از رفتن من برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) استقبال کردی، این هم آزمون دیگری بود که باز هم شما سربلند از آن بیرون آمدی.

همسر عزیزم! مطالبی که عرض کردم گوش های از دریای خوبی ها و عشق و محبت شما بود.

الان که دارم این وصیت نامه را می نویسم خیلی دلتنگ شدم و گریه امانم نمی‌دهد، بنده لایق شهادت نیستم، اما اگر خداوند متعال به این کمترین عنایتی بکند و مرگ ما را شهادت در راهش رقم بزند، آن را مدیون تو هستم.

وعده ما ان شاءالله در محضر بی بی زینب(س) و ائمه معصومین، برای تو صبر زینبی را آرزو میکنم، از طرف من روی فرزندانم را ببوس و به فرزند چهارم بگو این سختی ها، آسایشی به همراه خواهد داشت و دلتنگ بابا نباشد.

صحبت های شهید بلباسی با دخترش

فاطمه جونم! دختر بابا سلام، اگر دوست داری باز هم همدیگه رو ببینیم باید ظاهرت مثل باطنت اسلامی و قرآنی باشد، مانند مادرت محجبه و عفیف باش، در مقابل سختی ها صبور باش.

صحبت های شهید بلباسی با پسرانش

حسن جون! مهدی جون! سلام

حالا بعد از بابا مرد خونه شما هستید، مواظب مادر و خواهرتون باشید که احساس تنهایی نکنند، خویشتندار باشید و احساس غریبی نکنید.

فرزندان گلم! نماز که ستون خیمه دین است را سبک نشمارید، احترام به مادر از واجبات شماست، در محضر روحانی حقیقی زانو بزنید و درس دین بیاموزید.

آخرت خود را به دنیای فانی نفروشید، کمک به مستمندان و محرومین را فراموش نکنید، در عرصه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی حضور فعال داشته باشید، گوش به فرمان ولی فقیه زمان خود باشید، ادامه دهنده راه شهدا باشید، نگذارید این عَلَم به زمین بیافتد، خوش خلق و مودب باشید، به همدیگر محبت کنید، صله رحم را به جا آورید و قطع رحم نکنید.

صحبت های شهید بلباسی با مادرو پدرش

حالا چند کلامی با خانواده ام

مادر مهربان! سلام، فقط بگویم از جبران زحماتی که برای من کشیدی عاجزم، ممنون شما و پدر مرحومم هستم که با سختی و مشقت فراوان موجبات آسایش و راحتی ما را فراهم کردید و با کسب روزی حلال و شیر پاک ما را در مکتب ائمه معصومین تربیت کردید.

صحبت های شهید بلباسی با خواهر و برادرانش

و اما برادر و خواهران گرامی ام

الحمدالله همه شما در دامن پدر و مادری تربیت شدید که متخلق به اخلاق اسلامی هستید، دنیا محل گذر است، ابد در پیش دارید و به فکر توشه آخرت باشید، در برابر مصائب و مشکلات خویشتن دار باشید.

من هر چه دارم از دعای خیر پدر و مادر است، برادر عزیزم لحظه ای از مادر غافل نشو، نهایت احترام را به او بگذار و مثل کوه پشت سر ایشان بایست، انجام واجبات، ترک محرمات و کسب حلال را سر لوحه زندگیات قرار بده، ادامه دهنده راه شهدا و گوش به فرمان رهبر باش، جای خالی پدر را برای فرزندانم پر کن.

طلب حلالیت از فامیل

از همه فامیل ها، عمو، دایی، عمه، خاله، دامادها و خواهرزاده ها و برادرزاده ها و دیگر فامیل ها طلب حلالیت دارم، اگر قصوری از این حقیر سر زده از همه شما طلب حلالیت دارم، امیداوارم مرا به بزرگی خودتان عفو بفرمائید.

توصیه ی شهید بلباسی به همکارانش

اما توصیه به همکارانم

خدا را شاکرم که لباس سپاه را بر تن کردم و با بهترین ها همکار بودم و لحظه ای از کار کردن در سپاه پشیمان نیستم و به آن فخر میکنم.

همکاران عزیزم! سپاه یک نهاد انقلابی است قدر آن را نمی شود با حقوق و مزایای ماهیانه مشخص کرد، این نهاد به قیمت خون شهدا و ایثارگریِ ایثارگران شکل گرفته و اگر کسی به نگاه شغل و کسب درآمد ماهیانه به این نهاد پا گذاشته باید نگاه خود را اصلاح کند یا باید از این نهاد خداحافظی کند، وگرنه به خون شهدا خیانت خواهد کرد.

دشمنان این نظام به سپاه چشم طمع دوخته اند، زیرا سپاه خار چشم دشمنان شده است و میخواهند با دنیاطلبی و اشرافیگری ما را خنثی کنند.

همکاران عزیز! هوشیار باشید، گوش به فرمان فرمانده کل قوا باشید.

از همه همکارانم! خصوصاً بسیجیان عزیز که در مأموریت های مختلف اروهای جهادی، اردوهای راهیان نور، این حقیر را همراهی کردند، صمیمانه قدرشناسی میکنم، اگر اشتباهی از این کمترین سر زده از همه شما عذرخواهم.

در پایان اگر دوستان و همکاران و بستگان از من حقیر طلبی دارند، میتواند به خانواده ام مراجعه و آن را وصول نماید.

کتاب «اینجا بدون تو» به قلم محبوبه بلباسی همسر شهید محمد بلباسی رو می تونین از وبسایتمون سفارش بدین...

1404/09/13
شهید مدافع حرمی که برای زائرانش دعا می کند ...

شهید مدافع حرمی که برای زائرانش دعا می کند ...

شهید سجاد زبرجدی: اسطوره‌ای از شهدای مدافع حرم

شهید سجاد زبرجدی سهراب، یکی از شهدای والامقام مدافع حرم است که نامش با رشادت و ایمان گره خورده است. او که متولد 19 بهمن 1370 در تهران و محله خانی‌آبادنو بود، زندگی کوتاه اما پربار خود را وقف دفاع از حریم اهل بیت (ع) و اسلام کرد. شهید زبرجدی از بسیجیان فعال و نمونه پایگاه مقاومت کمیل و تکاور نیروی ویژه تیپ صابرین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.

محل شهادت شهید سجاد زبرجدی

شهید سجاد زبرجدی در تاریخ 7 مهر 1395 (برابر با دوم اکتبر 2016) در جنوب غربی شهر حلب سوریه و در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب (س) به دست تروریست‌های تکفیری به درجه رفیع شهادت نائل آمد. این شهید عزیز، بارها برای دفاع از حرم عازم سوریه شده بود و سرانجام در 25 سالگی، به آرزوی دیرینه‌اش، شهادت، دست یافت.

محل دفن شهید سجاد زبرجدی

پیکر مطهر شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی پس از تشییع باشکوه در تهران، در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد. مزار این شهید بزرگوار در قطعه 50، ردیف 117، شماره 14 قرار دارد و امروز به میعادگاهی برای عاشقان و ارادتمندان شهدا تبدیل شده است. بسیاری از زائران برای درددل و طلب حاجت، بر سر مزار او حاضر می‌شوند.

وصیت‌نامه شهید سجاد زبرجدی: پیامی از دیار عاشقان

وصیت‌نامه شهید سجاد زبرجدی یکی از تاثیرگذارترین و معروف‌ترین وصیت‌نامه‌های شهدای مدافع حرم است که حاوی نکات عمیق عرفانی و اخلاقی است. بخش‌هایی از وصیت‌نامه این شهید عزیز به شرح زیر است:

وعده حضور بر سر مزار: یکی از فرازهای بسیار خاص و دلنشین وصیت‌نامه ایشان این است: « اگر درد و دل داشتید و یا خواستید مشورت بگیرید بیایید سر مزارم، به لطف خداوند حاضر هستم. من منتظر همه شما هستم.» این جمله نشان‌دهنده ارادت خالصانه و ارتباط معنوی عمیق او با زائران مزارش است.

اهمیت دائم‌الوضو بودن و نماز اول وقت: شهید زبرجدی در وصیت‌نامه خود بر دائم‌الوضو بودن تاکید کرده و می‌نویسد: «شما چهل روز دائم الوضو باشید خواهید دید که درهای رحمت خداوند چگونه یک به یک در مقابل شما باز خواهد شد.» همچنین بر اهمیت خواندن نمازهای واجب در اول وقت اشاره می‌کند.

سوره واقعه و نماز شب: او به خواندن سوره واقعه هر شب و تاثیر آن در رفع فقر اشاره دارد و نماز شب را راه رسیدن انسان به مقامات والا می‌داند.

ارتباط با امام زمان (عج): شهید زبرجدی بر غربت امام زمان (عج) تاکید کرده و از همه می‌خواهد که ایشان را فراموش نکنند و بعد از نمازهای یومیه، دعای فرج را قرائت کنند. او همچنین گناهان را سیلی بر صورت حجت ابن الحسن (عج) می‌داند.

توصیه به تلاوت زیارات: در پایان، شهید سجاد زبرجدی سه چیز را برای تلاوت روزانه توصیه می‌کند: زیارت عاشورا، نافله و زیارت جامعه کبیره.

شهیدی که قول داده برای زائرانش دعا کنددر بهشت زهرای تهران قطعه 50، [ قطعه: 50 ردیف: 117 شماره: 14] شهیدی خوابیده است که قول داده برای زائرانش دعا کند.سنگ قبر ساده او حرفهای صمیمانه اش و قولی که به زائرانش می دهد دل آدم را امیدوار می‌کند. متن کامل وصیتنامه خواندنی شهید مدافع حرم شهید والا مقام سجاد زبرجدی

سلام علیکم و رحمة الله

خداوند منان، تمام مخلوقات خود را در اختیار اشرف مخلوقات قرار داد.

تا اشرف مخلوقات حق را از باطل تشخیص دهد و سپس حق را انتخاب نموده و دائم به یاد و رضای خداوند مشغول باشد تا از حق منحرف نشود.

ا‌گر این بنده اشتباه کند تمام محیط اطراف به او تذکر می‌دهند،

ا‌گر گوش و چشم او نمرده باشد اثبات این جمله بسیار ساده است!

شما چهل روز دائم الوضو باشید خواهید دید که درهای رحمت خداوند چگونه یک به یک در مقابل شما باز خواهد شد.

نمازهای واجب خود را دقیق اول وقت بخوانید، خواهید دید که چگونه درهای خداوند در مقابل شما باز خواهد شد.

سوره واقعه را هر شب یک مرتبه بخوانید، خواهید دید که چگونه فقر از شما روی برمی‌گرداند.

«انسان ا‌گر می‌خواهد به جایی برسد، با نماز شب می‌رسد.»

برادران و خواهران من، ا‌گر ما در راه امام زمان عجل الله تعالی فرجه نباشیم بهتر است هلاک شویم.

 و ا‌گر در راه امام زمانمان استوار بمانیم بهتر است آرزوی شهادت کنیم، زیرا شهادت زندگی ابدی است.

 برادران و خواهران من، امام زمان عجل الله تعالی فرجه غریب است. نباید آقا را فراموش کنیم، زیرا آقا هیچ وقت ما را فراموش نمی‌کند و مدام در رحمت دعای خیرش هستیم.

از شما بزرگواران خواهشی دارم، بعد از نمازهای یومیه دعای فرج فراموش نشود و تا قرائت نکردید از جای خود بلند نشوید، زیرا امام منتظر دعای خیر شما است. هر گناه ما، مانند سیلی است برای حجت ابن الحسن (ارواحنا فداه)

سه چیز را هر روز تلاوت کنید: 1- زیارت عاشورا 2- نافله 3- زیارت جامعه کبیره

 «ا‌گر درد دل داشتید و یا خواستید مشورت بگیرید بیایید سر مزارم، به لطف خداوند حاضر [و] پاسخگو هستم.»

من منتظر همه شما هستم. دعا می‌کنم تا هرکسی لیاقت داشته باشد شهید شود.

خداوند سریع الاجابه است،

پس اگر می‌خواهید این دعا را برای شما انجام دهم شما هم من را با یاد خوش و فاتحه یاد کنید.

همه ما همدیگر را در آخرت زیارت می‌کنیم. یکی با روی ماه و یکی با روی سیاه، انشالله همه با روی ماه باشیم.

و سلام را به امام زمان بفرستید تا رستگار شوید.

خواندن فاتحه و یاد شما بسیار موثر است برای من، پس فراموش نکنید و از من راضی باشید.

همه شما را به جان حضرت زهرا علیها السلام قسم می‌دهم که من را فراموش نکنید و زیاد یادم کنید.

من هم حتما شما را یاد می‌کنم. نگذارید شیطان باعث جدایی ما بشود. والسلام علیکم

جهت سفارش کتاب حواسم هست به قلم شیرین زارع پور از انتشارات روایت فتح می تونید اقدام کنید ...

1404/09/11
پویش کتابخوانی خط امین (فصل دوم)

پویش کتابخوانی خط امین (فصل دوم)

نام کتاب: ایستگاه خیابان روزولت

روایتی مستند از تسخیر سفارت آمریکا در تهران

نویسنده: محمد محبوبی

ناشر: مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

*****************

نام کتاب: پاسیاد پسر خاک

روایت زمانه و زندگی حجت الاسلام حاج علی اکبر ابوترابی فرد

نویسنده: محمد قبادی

ناشر: سوره مهر

*****************

نام کتاب: همسفر آتش و برف

روایت فرحناز رسولی از زندگی سعید قهاری سعید

نویسنده: فرهاد خضری

ناشر: روایت فتح

*****************

نام کتاب: خانوم ماه

روایت زندگی خانم ناز علی نژاد همسر شهید شیرعلی سلطانی

نویسنده: ساجده تقی زاده

ناشر: به نشر

*****************

نام کتاب: تب ناتمام

روایت زندگی شهلا منزوی مادر جانباز شهید حسین دخانچی

نویسنده: زهرا حسینی مهرآبادی

ناشر: حماسه یاران

*****************

نام کتاب: روح الله

روایت زندگی و زمانه ی امام روح الله

نویسنده: هادی حکیمیان

ناشر: شهرستان ادب

******************

نام کتاب: بیست سال و سه روز

روایت زندگی شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی

نویسنده: سمانه خاکبازان

ناشر: روایت فتح

************************

خرید مجموعه 7 جلدی به صورت یکجا

1404/09/08
معرفی کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه

معرفی کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه

رمان «یک روز از زندگی عابد سلامه» نوشته ناتان ترال، داستانی تکان‌دهنده از واقعیت زندگی فلسطینیان در سرزمین‌های اشغالی است. روایت داستان با روزی عادی آغاز می‌شود که میلاد، پسر پنج‌ساله عابد، برای اولین اردوی مدرسه‌اش آماده می‌شود. اما تصادفی مرگبار، زندگی عابد را دگرگون می‌کند و او را در سفری دردناک برای یافتن پسرش فرو می‌برد. این سفر، تصویری بی‌پرده از موانع روزمره و سختی‌های تحمیل‌شده بر فلسطینیان، از محدودیت‌های اداری تا پاسگاه‌های نظامی، را به تصویر می‌کشد.

این کتاب با زبانی روان و احساسی عمیق، نه‌تنها داستانی تأثیرگذار است، بلکه نقدی صریح بر بی‌عدالتی‌ها و سرکوب‌های نظام‌مند علیه فلسطینیان ارائه می‌دهد. «یک روز از زندگی عابد سلامه» برای علاقه‌مندان به ادبیات داستانی با مضامین اجتماعی و انسانی و کسانی که به دنبال درک واقعیت‌های تلخ زندگی در سایه اشغالگری هستند، اثری ارزشمند و تأمل‌برانگیز خواهد بود.

معرفی کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه

رمان «یک روز از زندگی عابد سلامه» به قلم نویسنده یهودی ناتان ترال، داستانی تلخ و تأمل‌برانگیز درباره زندگی فلسطینی‌ها در سرزمین‌های اشغالی است. این کتاب که به‌تازگی با ترجمه مریم مهدوی منتشر شده، برنده جایزه پولیتزر و مورد تحسین نشریات معتبری همچون نیویورکر، اکونومیست، تایم و فایننشال تایمز به‌عنوان یکی از بهترین کتاب‌های سال قرار گرفته است.

خلاصه داستان

ماجرا با هیجان میلاد، پسر پنج‌ساله عابد سلامه، برای رفتن به اولین اردوی مدرسه‌اش آغاز می‌شود. در صبح روزی بارانی، میلاد با مادرش خداحافظی می‌کند، درحالی‌که پدرش، عابد، هنوز خواب است. این آغاز روزی است که زندگی عابد را برای همیشه تغییر می‌دهد.

چند ساعت بعد، عابد در ترافیک سنگین یکی از معدود جاده‌هایی که فلسطینی‌ها اجازه تردد در آن را دارند، گیر می‌کند. خبری از تصادفی مرگبار پخش می‌شود: یک کامیون غول‌پیکر واژگون شده و اتوبوسی حامل دانش‌آموزان در حال سوختن است. عابد بلافاصله خود را به محل حادثه می‌رساند. او با صحنه‌ای دلخراش از اجساد کودکان روبه‌رو می‌شود، اما اثری از میلاد پیدا نمی‌کند.

عابد برای یافتن سرنوشت پسرش وارد سفری پر از درد، رنج و چالش می‌شود. او به‌عنوان یک فلسطینی با موانع اداری و فیزیکی بی‌شماری مواجه است. مدارک شناسایی‌اش او را از عبور از پاسگاه‌های نظامی بازمی‌دارد و دسترسی به بیت‌المقدس برای او غیرممکن است. این سفر، تصویری بی‌پرده از زندگی روزمره و سختی‌های فلسطینیان را به نمایش می‌گذارد.

پیام کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه

این داستان، فراتر از یک روایت تخیلی است و بازتابی از واقعیت تلخی است که فلسطینی‌ها با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. ناتان ترال با قلمی قدرتمند و متأثر از واقعیت، تصویری از زندگی در سایه اشغالگری و سرکوب را ارائه می‌دهد. او با ترسیم موانع اجتماعی، سیاسی و انسانی که فلسطینیان با آن مواجه‌اند، از مخاطبان می‌خواهد که درک عمیق‌تری از این بحران انسانی پیدا کنند.

ویژگی‌های برجسته کتاب

نگاه انسانی به ماجراهای فلسطینی‌ها: ترال در این کتاب توانسته است احساسات و تجربه‌های روزمره فلسطینیان را به تصویر بکشد.

نقد وضعیت سیاسی و اجتماعی: کتاب نقدی جسورانه و عمیق بر شرایط اشغال سرزمین‌های فلسطینی است.

زبان ساده و تأثیرگذار: نویسنده با استفاده از زبانی روان، داستانی تأثیرگذار و قابل‌فهم برای مخاطبان جهانی خلق کرده است.

هدف نویسنده

ناتان ترال در انتهای کتاب از امیدش برای تغییر وضعیت فلسطینیان سخن می‌گوید. او امیدوار است این اثر بتواند آگاهی عمومی را نسبت به شرایط سخت و بی‌عدالتی‌های رواشده به مردم فلسطین افزایش دهد.

مخاطبان کتاب

این کتاب برای افرادی که به مسائل انسانی و بحران‌های اجتماعی علاقه‌مند هستند و به دنبال درک عمیق‌تری از وضعیت فلسطین‌اند، تجربه‌ای ارزشمند و تأمل‌برانگیز خواهد بود. همچنین مناسب برای خوانندگانی است که به ادبیات داستانی با مضامین اجتماعی و سیاسی علاقه دارند.

جمع‌بندی

«یک روز از زندگی عابد سلامه» اثری است که به‌زیبایی قصه‌ای انسانی را روایت می‌کند، قصه‌ای که صدای مردم مظلوم فلسطین را به گوش جهان می‌رساند. این کتاب خواننده را با حقیقت تلخ اشغال و مبارزه برای بقا آشنا می‌کند و او را به تفکر وامی‌دارد.

جهت ثبت سفارش کتاب کلیک کنید...

1404/08/17
خلاصه کتاب یک روز بعد از حیرانی

خلاصه کتاب یک روز بعد از حیرانی

کتاب یک روز بعد از حیرانی، زندگی نامه داستانی شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان امیری، نوشته ی فاطمه سلیمانی ازندریانی می‌باشد و توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ و نشر رسیده است.

معرفی کتاب یک روز بعد از حیرانی

در چندین سال گذشته زندگینامه‌های زیادی از شهدای هشت سال دفاع مقدس و مدافعان حرم منتشر شده که هر کدام طرفداران خاص خود را نیز دارند. کتاب یک روز بعد از حیرانی از زمان کودکی شهید دهقان امیری آغاز می‌شود و بعد از شرح دوران مدرسه، دانشگاه و خصوصیات اخلاقی‌اش به شهادت او ختم می‌شود.

شهید محمدرضا دهقان امیری به عنوان یک جوان دهه هفتادی، زندگی جالبی داشته و ماجراهای ساده، شیرین و تاثیرگذاری را از سر گذرانده است. او در دوران نوجوانی در دبیرستان علوم و معارف اسلامی امام صادق (ع) درس خواند و پس از آن برای ادامه تحصیل رشته فقه و حقوق اسلامی را انتخاب کرد. هم اکنون مزار این شهید براساس وصیت خودش، در امامزاده علی اکبر چیذر قرار دارد.

خلاصه کتاب یک روز بعد از حیرانی

شهید مدافع حرم محمد رضا دهقان امیری متولد 26 فروردین 1374 در استان تهران است که در بیست سالگی، 21 آبان 1394 با عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شد و همزمان با آخرین روزهای ماه محرم الحرام در نبرد با تروریست‌های تکفیری در حومه حلب به شهادت رسید و در امامزاده علی‌اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

محمدرضا دانش آموخته‌ی دبیرستان علوم و معارف اسلامی امام صادق (ع) و دانشجوی سال سوم فقه و حقوق اسلامی در مدرسه عالی شهید مطهری بود.

در این کتاب سرگذشت این شهید بزرگوار را از زبان خانواده، دوستان، نزدیکان و همرزمانش می‌شنوید.

این کتاب از چند بخش تشکیل شده است؛

زندگی نامۀ داستانی شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان امیری به روایت خانواده:

فاطمه طوسی، مهدیه دهقان امیری و محمدمحسن دهقان امیری

به روایت دوستان:

صادق محکی، سیدعلی مدرسی، شهاب محمدی، علی اکبر حاجی حسن، علی حسنلو، محمدحسین موحدی نژاد و همرزمان گمنام

متن کتاب یک روز بعد از حیرانی

مثل اینکه برای بزرگ شدن خیلی عجله داشتی. با اینکه خیلی پرخور بودی اما قبل از دو سالگی خودت دست از شیرخوردن کشیدی. دهانت را پر از شیر می‌کردی اما شیر را قورت نمی‌دادی. سر می‌چرخاندی و شیر را روی زمین می‌ریختی.

خیلی هم زود به حرف افتادی. مثل مهدیه. حرف زدن که چیزی نیست. دوساله بودی که از حفظ شعر می‌خواندی. آهنگ یکی از این سریال‌های طنز جنگی را از حفظ بودی. “بهترین تابستان من” همان که شخصیت اول فیلم یک پسربچهء سرتق بود. مثل خودت. حتماً یک چیزی می‌دانستی که توی دو سالگی آهنگ سریال را از حفظ کرده بودی.

-پشت سنگر، گشته پنچر، ماشین فرمانده لشگر …

همین شعر را برای خانم‌های کاروان مشهد می‌خواندی و خودت را توی دل همه‌شان جا می‌کردی. همان سفر مشهدی که تا آن دنیا رفتی و برگشتی.

زخم خورده و غریب

قبل از اعزام باید فرم تعاون را پر می کردید. بخشی که مربوط به امور بعد از رزم است. جانبازی، اسارت، مفقودالاثرشدن یا شهادت. تعاون آدم را یاد شرکت های تعاونی می اندازد و من ربطش با شهادت و اسارت و مفقودالاثرشدن را نمی دانم. پُرکردن فرم تعاون هم دل بزرگی می خواهد. مثلاً خیال کن که یک فرم دستت بدهند و یکی از سؤالاتش این باشد: محل دفن؟ به همین راحتی! البته برای یکی مثل تو که سخت نبوده. تو را چه باک از مرگ؟ عین خیالت هم نبود حتماً. تو محل دفنت را خیلی قبل تر انتخاب کرده بودی. همان موقعی که مامان فاطمه را از بین جمعیت بیرون کشیده بودی و گفته بودی من را اینجا دفن کنید. آن لحظه هم شک ندارم که بدون تأمل و حتی لحظه ای ترس از مرگ جلوی قسمت مربوطه نوشتی «چیذر»

چه خوش اشتها هم بودی! چه دل قرصی هم داشتی. شک نداشتی که تا ابد همان جا آرام خواهی گرفت. تو منتظر رفتن بودی و جواز رفتن صادر شده بود. بالاخره بر بال آرزوهایت سوار شدی و پرواز کردی به سمت حرم عمۀ سادات. توی هواپیما روضه می خواندید…

جهت سفارش کتاب یک روز بعد از حیرانی به قلم فاطمه سلیمانی ازندریانی از انتشارات شهید کاظمی کلیک کنید...

1404/08/02
نگاهی به کتاب «ماهرخ»/ وقتی جنگ از بیرون و درون شعله می‌‌کشد

نگاهی به کتاب «ماهرخ»/ وقتی جنگ از بیرون و درون شعله می‌‌کشد

جنگ برکت و رحمت را از بین می‌برد اما در عوض این انسان‌ها هستند که در سرما و یخبندانی جنگ، با تولید مقاومت، دفاع و مبارزه، برکت و رحمت درونی‌شان را بین همدیگر تکثیر کنند.

کتاب«ماهرخ» روایتی است واقعی از زندگی یک سال و نیمه سخت و طاقت‌فرسای «سیده ماهرخ حسینی» در حصار جبهه‌النصره و جیش الحر که برای زنده ماندن از کشتار و خرابی می‌جنگد و حتی خانواده شوهرش نیز بنا به لو دادن او به نیروهای مسلح را دارند.  معصومه قیطاسی پژوهشگر و رمان نویس دفاع مقدس یادداشتی بر این کتاب نوشته است.

این یادداشت که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار گرفته، در ادامه می‌آید:

کتاب ماهرخ روایت زنی‌ست ایرانی که تصمیم بزرگی دارد؛ اما سرنوشت تقدیری دیگری می‌نویسد و این جبر روزگار، زندگی و خاطراتش را پر تنش می‌کند. فضاسازی، شخصیت‌پردازی و نشان دادن دقیق مکان و زمان پر از تصویر است برای مخاطب و این نشانگر همکاری دو طرفهٔ مصاحبه‌شونده و مصاحبه‌گیرنده است و صداقت راوی در بیانِ جزء به جزء احوالات بیرونی و درونی‌اش. جنگی شروع شده و دامن همه را می‌گیرد. بسیاری افراد مقابل هم می‌ایستند. ماهرخ در این بازه زمانی و درون محاصره نمایندهٔ ایران و ایرانی‌ست که شاهد پاکی و شجاعت و درایتش در لحظات حساس زندگی در کنار فرزندانش هستیم.

جنگ اثراتش معلوم است، تخریب و ویرانی. تک تک افراد حال و آینده را زنجیروار عین دومینو در برمی‌گیرد. سیده ماهرخ زنی است شجاع، بساز، متفکر و دوراندیش و مادری فداکار و از خود گذشته که به خوبی از پس به تصویر کشیدن یک زن مسلمان شیعه ایرانی برمی‌آید و مهر تأیید این نکته در صفحه 325 است.

با دیالوگی که بین او و درجه‌دار حاجز رد و بدل می‌شود که پی به این مهم و سرمایه‌اش در عشق امام علی علیه السلام می‌بریم. چند بار به حصار می‌رود و برمی‌گردد برای رساندن غذا به زنان و کودکان چند بار جان خود را به خطر می‌اندازد.

 «اگر رفتی توی حصار و برنگشتی چه؟!»

 «خوب عمرم به دنیا نبوده.»

 «اگر داعش تو را دستگیر کرد و خواست معاوضه‌ات بکند چه.»

 «بگو مرا بکشند ارزش معاوضه ندارم.»

 «امیرالمؤمنین شبها برای بچه‌های یتیم غذا می‌برد اگر من نصفه شب بیایم تو اجازه می‌دهی بروم غذا بگذارم دم در خانه بچه یتیم‌هایی که در حصار هستند.»

 و با این جمله درجه‌دار حاجز را خلع سلاح می‌کند. از این چند دیالوگ به سرمایه دار بودن و مسئولیت پذیری‌اش در خصوص دیگر افراد جامعه و حتی خانواده برادرهای محمد که از هیچ کدام‌شان هم دل خوشی ندارد، به شجاعت و جسارت زنانه‌اش احسنت می‌گوییم. تصویر جلد کتاب دو کلمه را در ذهن مخاطب تصویر می‌کند، سفر و جنگ. گوشواره‌ای فشنگی آویزان به گوشی زنانه، معنای ژرف موازی در ذهن مخاطب تولید و اثرش را گوشزد می‌کند. سفر که هم موازنه درونی دارد هم بیرونی و جنگ که باز هم موازنه بیرونی و درونی دارد. جنگ بیرونی درون افراد را نشانه می‌رود و عین همان سفر که درون راوی را درگیر سفری عمیق‌تر می‌کند. جنگ برکت و رحمت را از بین می‌برد اما در عوض این انسان‌ها هستند که در سرما و یخبندانی جنگ، با تولید مقاومت، دفاع و مبارزه، برکت و رحمت درونی‌شان را بین همدیگر تکثیر کنند.

وقتی جنگ از درون و بیرون ماهرخ منفجر می‌شود

 سفرِبیرونی و درونی، جنگِ بیرونی و درونی؛ هر دو درون و بیرون راوی، موازی هم پیش می‌روند. تصمیم مهاجرت و تحصیل در رشته کارگردانی در آلمان را بازگو می‌کند. مادر از درون عین نارنجک ضامن کشیده منفجر می‌شود. آرامشش تا راوی را پای عقد در حسینیه مقابل محمد و شیخ سُنی ننشانده، سامان نمی‌یابد. اینجا انتخاب مادر بد از بدتر است که پای ماهرخ به زندگی پر فراز و نشیب محمد اهل فلسطین و ساکن سوریه باز می‌شود و جنگ از درون و بیرون ماهرخ شعله ور می‌شود. مخاطب با خواندن صفحات کتاب، شاهد تغییر و تحولات درونی راوی است. راوی قدم در میدان پرتنشی می‌گذارد. اثرات حصار در نالهٔ بچه‌ها از گرسنگی، بیماری و ضعف رورو و دله و مجد و مصطفی. ایثار و فداکاری راوی به خاطر جگر گوشه‌هایش؛ همزاد پنداری عمیقی بین مخاطب و متن پیش می‌آورد. ماهرخ با تک به تک روزهایی که پشت سر می‌گذارد، شاهد زبانه کشیدن شعله‌های مقابله و مبارزهٔ درونی و در نهایت ساخت روحانی درونش است.

 نکته‌ای که به نظرم در تولید متن خاطره مهم است، اول: صداقت راوی است و دوم: همکاری میانِ مصاحبه شونده و مصاحبه‌گر و سوم: تدوین و نگارش نویسنده و چهارم: داشتن یک ویراستیار است. متن باید از نثری روان و ساده برخوردار باشد و جملات و پارافها حاوی ریتم تند و کند تا مخاطب به درستی به درک و فهم و همزادپنداری متن برسد.

«ماهرخ» خاطرات سیده ماهرخ حسینی از درگیری‌های سوریه به قلم مهشید اسماعیلی در 352 صفحه به همت نشر خط مقدم روانه بازار نشر شده است.

کتاب ماهرخ به قلم مهشید اسماعیلی از انتشارات خط مقدم رو از اینجا سفارش بدین

1404/08/02
کمی تا قسمتی منصفانه درباره کتاب ممنوع الخروج / احسان مینایی راد

کمی تا قسمتی منصفانه درباره کتاب ممنوع الخروج / احسان مینایی راد

جنگ سوریه فقط داعش نیست

کتابی از جنس تاریخ شفاهی؛ اما در شکل و قالب قصه‌ای خواندنی. روایتی که بیشتر ارکان قصه و داستان را با خود به همراه دارد. چارچوبش معلوم است و پیرنگ قرص و محکمی دارد و شروع و میانه و پایان بندی‌اش مشخص دارد.

کتاب «ممنوع الخروج» به روایت اول شخص است. قهرمانی که برای خواننده ملموس و اصطلاحا دست‌یافتنی است. حسش می‌کنی. گاهی اوقات مثل همه ما فراموشکار است، برخی جاها خطا می‌کند، بچه هیاتی است و عاشق اهل بیت علیهم السلام. مردم‌دار است و مردمی. جوانی است اهل خطر، اما می‌ترسد. اطرافیانش از دست او عصبانی و گاه خوشحال می‌شوند و کلی صفات دیگر که خواننده با او هم‌ذات‌پنداری می‌کند و علاقمند است با او تا خود سوریه و خط مقدم برود. هر چه جلوتر می‌رویم، درون‌مایه طنز کتاب بیشتر می شود.

در «ممنوع الخروج: قصه یک جوان 27 ساله سبزواری سمج و پرماجرای 120کیلویی را می‌خوانیم که حاضر می‌شود سختی‌ها، آموزش‌ها و تمرین‌ها و نخوردن‌ها و رفتن‌ها و برگشتن‌هایی را تحمل کند و حالا40کیلو کاهش وزن دهد تا به آرزویش یعنی سوریه برسد.

استفاده‌ به‌جا و به اندازه‌ نویسنده از عناصر لهجه، صراحت‌گویی، شوخ طبعی‌ها، بذله‌گویی و تیکه‌پراکنی‌ها، افسوس خوردن‌ها و پرورش و تکامل آنها مناسب است. به عبارتی کتاب «ممنوع الخروج» اصطلاحاً ماشینی تدوین و نوشته نشده است. واقعی و اصیل و زلال است. و همین اصالت و واقعیت، خواننده را به هبجان می‌آورد. برخی اوقات از بعضی کارهای و اتفاقات پیش آمده در مسیر کتاب لَجَت می‌گیرد و برخی اوقات افسوس می خوری و برخی مواقع همراه با شخصیت های کتاب اشک می‌ریزی.

یکی دیگر از ویژگی‌های کتاب «ممنوع الخروج» این است که مقدمه خسته‌کننده و اطلاعات اضافی ندارد و به سرعت وارد اصل قصه می‌شود و توانسته است حس کنجکاوی و علاقه را در خواننده ایجاد کند. قصه کتاب با شهادت یکی از دوستان سید (همان ابونصیر و شخصیت اصلی کتاب) شروع می‌شود و خواننده خودش را به سرعت در زمان و مکان و رویدادی مشخص می‌یابد.

عطش حضور در سوریه از همان ابتدای کتاب ضرب می‌گیرد و با فراز و فرودها و تعلیق هایی که به اندازه است از ضربش نمی‌اندازد. همراه با سید ما هم نگران جور شدن اعزام می‌شویم. حتی وقتی سوار هواپیما می شود. بدلیل لغو سفرهای پی در پی قبلی، باز با خود می‌گوییم نکند این هم واقعی نباشد و احیاناً سید خواب می بیند و یا مقصدمان جایی غیر از سوریه باشد و یا ... . و باز هم در ادامه کتاب کلمه لغو سفر را دوباره بخوانیم. جان به لب می‌شویم به همراه سید، تا اینکه با چشمِ جان، حرم عقیله بنی هاشم را می‌بینیم.

توصیف واقعی و این‌بار متفاوت از میدان نبرد از دیگر ویژگی های کتاب «ممنوع الخروج» است. همان که فرمانده می‌گوید: «نبرد در سوریه حتما در خط مقدم و خاکریز و چشم در چشم داعشی و جبهه النصره و حرامی‌ها نیست.»

بدین وسیله و ناخودآگاه هم چنان که در سوریه هستیم با مجموعه‌ای پردامنه از فعالیت‌های پشت جبهه و البته در میدانِ جهاد آشنا می‌شویم. یعنی آنچه که فضای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی و مجازی برایمان و در اذهانمان ساخته اند که سوریه یعنی فقط اسلحه و داعشی و خمپاره و اسارت و شهید شدن و... حالا طور دیگری سوریه را می فهمیم و می خوانیم. جالب آنکه ابونصیر، شخصیت قصه ما هم همین نگاه را دارد و دنبال گمشده‌ای است که حال و هوای نبرد و جنگ و شهادت و اینها را با خود داشته باشد. در حالی‌که سوریه و میدان مقاومت همین است. مجموعه‌ای از اتفاقات ریز و درشت و مهم و به ظاهر غیرمهمی که بسته به زمان و موقعیت و مسائل کلان و... در میدان محقق می‌شوند و ما نمی‌دانیم. او در منطقه دوباره آموزش می‌بیند، همچنان نگهبانی می‌دهد، کار فرهنگی می‌کند، به ترابری و پشتیبانی می رود. و هم چنان انتظار می‌کشد برای رفتن به خط مقدم. او نمی داند که در میانه خط مقدم است و اگر نبود همین خطوط لجستیکی، در خطوط پیش‌رو کاری پیش نمی رود. اصلا تمامی خطوط نبرد، همچون میدانی در گردش هستند و دوستانی را که امروز می بیند فردا بر روی تابوتش می‌نشیند و اشک می‌ریزد.

به همین دلیل یکی دیگر از مزیت های کتاب «ممنوع الخروج» توصیف بسیط و عادی زندگی سراسر شوق شهادت رزمندگان در زمان‌های پیش از عملیات در طول و عرض شبانه روز آنهاست.

به واقع اگر بخواهیم به یک کلان روایت با محوریت مدافعان حرم برسیم، لازم است همه ابعاد زیست رزمندگان و مراحلی چون قبل از اعزام، پشتیبانی جنگ، عملیات‌ها، اسارت، دشمن‌شناسی و ابعاد بین‌المللی، رسانه، جبهه خودی و طرف‌های درگیر و سایر اضلاع جبهه مقاومت را با هم بررسی کنیم.

کتاب «ممنوع الخروج» حاصل تحقیق اسماعیل هاشم‌آبادی و تدوین محمد حکم‌آبادی است که در 216 صفحه توسط انتشارات راه یار منتشر شده است.

1404/07/26
شهید شیرعلی سلطانی

شهید شیرعلی سلطانی

شهید شیرعلی سلطانی

شهید شیرعلی سلطانی را همه با نام «سردار بی‌سر» می‌شناسند. با مرام و پهلوان‌مسلک بود؛ با اینکه جوانی بیش نبود، حرمت و اعتبار داشت و سخنش را می‌خواندند. او بانی مسجد المهدی(عج) در کوشک قوامی شیراز بود. همان مسجدی که امروز آرامگاهش را در دل خود جای داده است.

سردار بی‌سر؛ یادنامه شهید شیرعلی سلطانی

سردار بی‌سر؛ یادنامه شهید شیرعلی سلطانی و روایت همسرش در «خانوم ماه»

در دل مسجدی کوچک، آرامگاه مرد بزرگی است؛ مردی که پیش از شهادت، کنار دیوار خانه‌ی خدا برای خود مأمنی ساخته بود و در پناه آن، با معبود و معشوقش خلوت می‌کرد و آرام می‌گرفت. مسجد اگرچه کوچک و ساده است، اما در دل محله‌ای قدیمی، دریادلی را در خود جای داده که مردم شیراز به وجودش افتخار می‌کنند. قبر او در پایین کتابخانه مسجد است؛ گویی از همان ابتدا می‌دانسته که این خانه کوچک قرار است میزبان بسیاری از دل‌های عاشق باشد. به حرمت آقای خویش، پایین مجلس را برگزیده؛ همان‌گونه که در زندگی نیز فروتنی و تواضع سرلوحه‌اش بود.

شهید شیرعلی سلطانی را همه با نام «سردار بی‌سر» می‌شناسند. با مرام و پهلوان‌مسلک بود؛ با اینکه جوانی بیش نبود، حرمت و اعتبار داشت و سخنش را می‌خواندند. او بانی مسجد المهدی (عج) در کوشک قوامی شیراز بود؛ همان مسجدی که امروز آرامگاهش را در دل خود جای داده است.

و این همه، تنها گوشه‌ای از زندگی پرشور اوست؛ زندگی‌ای که از کوچه‌های قدیمی شیراز آغاز شد و در میدان‌های نبرد به اوج رسید. برای شناخت بهتر این مسیر، باید به زندگینامه‌اش بازگردیم؛ به روزهایی که عشق، ایمان و جوانمردی در وجودش شکل گرفت و او را به «سردار بی‌سر» تبدیل کرد.

زندگینامه شهید شیرعلی سلطانی

شهید شیرعلی سلطانی سال 1327 در خانواده‌ای متدین در محله کوشک قوامی شیراز چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در مکتب‌خانه آغاز کرد و تا کلاس ششم ادامه داد، اما شور و علاقه‌اش به معارف اسلامی او را به حوزه علمیه کشاند و به جمع طلاب پیوست.

از همان سال‌های جوانی، در مبارزات انقلابی علیه رژیم پهلوی حضور فعال داشت و بارها توسط ساواک بازخواست شد. او در کنار فعالیت‌های سیاسی، به تبلیغ دین، روشنگری علیه بهائیت، و ارتباط با علمای بزرگ شهر همچون شهید دستغیب و شهید محلاتی پرداخت. همین خصوصیات باعث شد در دل مردم جایگاه ویژه‌ای پیدا کند.

راهش را با واسطه‌ی عشق به آقا برگزید. می‌گفت در خواب دیده لباسی سبز به او هدیه شده و او را «سرباز امام زمان» خطاب کرده‌اند. همین عشق به حسین(ع) بود که پایش را به جبهه باز کرد و مسیر زندگی‌اش را رقم زد. علاوه بر فعالیت‌های تبلیغی، ذوق ادبی او نیز زبانزد بود؛ دو دیوان شعرش را با اجازه امام خمینی(ره) به چاپ رسانید. شهید شیرعلی سلطانی مسئول تبلیغات سپاه شیراز بود.

شهید سلطانی در عملیات فتح بستان بر اثر موج انفجار به شدت مجروح شد و حتی به‌اشتباه در کنار پیکر شهدا به سردخانه منتقل گردید؛ اما نشانه‌ای از حیات دوباره در وجودش دیده شد و بار دیگر به میدان بازگشت. سرانجام در عملیات فتح‌المبین، یکم فروردین 1361، همراه جمعی از رزمندگان در خط مقدم جبهه شوش به شهادت رسید.

این‌ها تنها بخش کوچکی از پازل زندگی شهیدی است که ایمان، اخلاق و بصیرت سیاسی‌اش الهام‌بخش نسل‌هاست. اما برای لمس همه زوایای این زندگی، باید به روایتی کامل‌تر پناه برد؛ روایتی که در کتاب خانوم‌ماه با ظرافت و با استناد به خاطرات همسر ایشان به تصویر کشیده شده است. اثری که نه‌تنها شرح زندگی یک شهید، بلکه روایتی عاشقانه از روزگار جنگ است.

کتاب خانوم ماه: روایتی از همسر شهید شیرعلی سلطانی

بخشی از جذابیت هشت سال دفاع مقدس به آدم‌های آن روزها برمی‌گردد؛ به تصمیم‌هایی که گرفتند و سرنوشت‌هایی که برای خود و خانواده‌شان رقم زدند. کتاب «خانوم‌ماه» داستان شنیدنی یکی از آدم‌های این دوران را نقل می‌کند؛ سرگذشت بانویی که همسر «سردار بی‌سر فتح‌المبین» بود.

کتاب خوش‌خوان و تأثیرگذار «خانوم ماه» داستان خانم‌ناز علی‌نژاد، همسر شهید شیرعلی سلطانی، را در سه فصل روایت می‌کند. او که در خانواده‌ای شهیدپرور رشد کرده بود، همسرش را بارها تا خط مقدم بدرقه کرد. این مسیر سرانجام به جایی رسید که پیکر بی‌سر همسرش را در قبری که خود از پیش آماده کرده بود، به خاک سپرد. این کتاب نه‌تنها قصه‌ای عاشقانه و انسانی از دل روزگار جنگ است، بلکه تصویری روشن از نقش پررنگ زنان در پایداری خانواده و مدیریت روزهای دشوار جنگ ارائه می‌دهد.

نویسنده اثر، ساجده تقی‌زاده، با نثری روان و شیرین کوشیده است سهم زنان در دفاع مقدس را برجسته سازد. او پیش‌تر برای کتاب‌های «ما علیه ما» و «نامه‌ای برای رها» جوایز مهمی همچون کتاب سال دفاع مقدس و کتاب سال رشد را دریافت کرده است. «خانوم ماه» نیز پیش از انتشار موفق شد جایزه بخش رمان جشنواره بوی خاک را از آن خود کند و پس از چاپ توسط انتشارات به‌نشر مورد استقبال خوانندگان و منتقدان قرار گرفت.

کتاب خانوم ماه با پرداخت دقیق به خاطرات جنگ، روابط خانوادگی و فضای فرهنگی و اجتماعی شیراز، تجربه‌ای ملموس از آن دوران را پیش چشم مخاطب می‌گذارد. «خانوم ماه» تنها یک روایت مستند نیست؛ داستانی است الهام‌بخش از ایمان، عشق و استقامت زنی که در کنار همسرش ایستاد و معنای دیگری به زندگی بخشید.

سفارش کتاب خانوم ماه با تخفیف ویژه از وبسایت کتابستان معرفت از اینجا
1404/07/18