
خلاصه کتاب یک روز بعد از حیرانی
منتشر شده در 1404/08/02کتاب یک روز بعد از حیرانی، زندگی نامه داستانی شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان امیری، نوشته ی فاطمه سلیمانی ازندریانی میباشد و توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ و نشر رسیده است.
معرفی کتاب یک روز بعد از حیرانی
در چندین سال گذشته زندگینامههای زیادی از شهدای هشت سال دفاع مقدس و مدافعان حرم منتشر شده که هر کدام طرفداران خاص خود را نیز دارند. کتاب یک روز بعد از حیرانی از زمان کودکی شهید دهقان امیری آغاز میشود و بعد از شرح دوران مدرسه، دانشگاه و خصوصیات اخلاقیاش به شهادت او ختم میشود.
شهید محمدرضا دهقان امیری به عنوان یک جوان دهه هفتادی، زندگی جالبی داشته و ماجراهای ساده، شیرین و تاثیرگذاری را از سر گذرانده است. او در دوران نوجوانی در دبیرستان علوم و معارف اسلامی امام صادق (ع) درس خواند و پس از آن برای ادامه تحصیل رشته فقه و حقوق اسلامی را انتخاب کرد. هم اکنون مزار این شهید براساس وصیت خودش، در امامزاده علی اکبر چیذر قرار دارد.
خلاصه کتاب یک روز بعد از حیرانی
شهید مدافع حرم محمد رضا دهقان امیری متولد 26 فروردین 1374 در استان تهران است که در بیست سالگی، 21 آبان 1394 با عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شد و همزمان با آخرین روزهای ماه محرم الحرام در نبرد با تروریستهای تکفیری در حومه حلب به شهادت رسید و در امامزاده علیاکبر چیذر به خاک سپرده شد.
محمدرضا دانش آموختهی دبیرستان علوم و معارف اسلامی امام صادق (ع) و دانشجوی سال سوم فقه و حقوق اسلامی در مدرسه عالی شهید مطهری بود.
در این کتاب سرگذشت این شهید بزرگوار را از زبان خانواده، دوستان، نزدیکان و همرزمانش میشنوید.
این کتاب از چند بخش تشکیل شده است؛
زندگی نامۀ داستانی شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان امیری به روایت خانواده:
فاطمه طوسی، مهدیه دهقان امیری و محمدمحسن دهقان امیری
به روایت دوستان:
صادق محکی، سیدعلی مدرسی، شهاب محمدی، علی اکبر حاجی حسن، علی حسنلو، محمدحسین موحدی نژاد و همرزمان گمنام
متن کتاب یک روز بعد از حیرانی
مثل اینکه برای بزرگ شدن خیلی عجله داشتی. با اینکه خیلی پرخور بودی اما قبل از دو سالگی خودت دست از شیرخوردن کشیدی. دهانت را پر از شیر میکردی اما شیر را قورت نمیدادی. سر میچرخاندی و شیر را روی زمین میریختی.
خیلی هم زود به حرف افتادی. مثل مهدیه. حرف زدن که چیزی نیست. دوساله بودی که از حفظ شعر میخواندی. آهنگ یکی از این سریالهای طنز جنگی را از حفظ بودی. “بهترین تابستان من” همان که شخصیت اول فیلم یک پسربچهء سرتق بود. مثل خودت. حتماً یک چیزی میدانستی که توی دو سالگی آهنگ سریال را از حفظ کرده بودی.
-پشت سنگر، گشته پنچر، ماشین فرمانده لشگر …
همین شعر را برای خانمهای کاروان مشهد میخواندی و خودت را توی دل همهشان جا میکردی. همان سفر مشهدی که تا آن دنیا رفتی و برگشتی.
…
زخم خورده و غریب
قبل از اعزام باید فرم تعاون را پر می کردید. بخشی که مربوط به امور بعد از رزم است. جانبازی، اسارت، مفقودالاثرشدن یا شهادت. تعاون آدم را یاد شرکت های تعاونی می اندازد و من ربطش با شهادت و اسارت و مفقودالاثرشدن را نمی دانم. پُرکردن فرم تعاون هم دل بزرگی می خواهد. مثلاً خیال کن که یک فرم دستت بدهند و یکی از سؤالاتش این باشد: محل دفن؟ به همین راحتی! البته برای یکی مثل تو که سخت نبوده. تو را چه باک از مرگ؟ عین خیالت هم نبود حتماً. تو محل دفنت را خیلی قبل تر انتخاب کرده بودی. همان موقعی که مامان فاطمه را از بین جمعیت بیرون کشیده بودی و گفته بودی من را اینجا دفن کنید. آن لحظه هم شک ندارم که بدون تأمل و حتی لحظه ای ترس از مرگ جلوی قسمت مربوطه نوشتی «چیذر»
چه خوش اشتها هم بودی! چه دل قرصی هم داشتی. شک نداشتی که تا ابد همان جا آرام خواهی گرفت. تو منتظر رفتن بودی و جواز رفتن صادر شده بود. بالاخره بر بال آرزوهایت سوار شدی و پرواز کردی به سمت حرم عمۀ سادات. توی هواپیما روضه می خواندید…

