امکان خرید اقساطی با اسنپ پی
productImage
productImage

کتاب زیباترین روزهای زندگی / خاطرات سیده فوزیه مدیح

ارسال رایگان
مشخصات
نویسنده:سمیه شریفلو
ناشر:سوره مهر
صفحات:709 صفحه
وزن:1000 گرم
۷ روز ضمانت بازگشت کالا
ضمانت اصل بودن کالا
فروشگاه کتابستان معرفت
این محصول موجود است.
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید

کتاب زیباترین روزهای زندگی: خاطرات سیده فوزیه مدیح نوشتهٔ سمیه شریفلو، روایتگر حوادث و اتفاقات دوران جنگ تحمیلی است که با زبانی شیوا و روان بیان شده. سمیه شریفلو در این اثر به شرح سرگذشت فوزیه مدیح و رشادت‌های ایشان و خانواده محترمش در زمان جنگ پرداخته و تأثیر حضور بانوان را در آن دوران خطیر به تصویر کشیده است.

 در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 تابستان 1361، بازسازی خرمشهر شروع شده بود و ادارات کم‌کم داشتند به آن جا برمی‌گشتند. خیلی‌ها برای کار به آن جا رفتند. پدر من هم یکی از افرادی بود که به خرمشهر رفت و در فرمانداری شهر مشغول به کار شد. سید نوری هم در اهواز مشغول به کار بود.

 این بهانه‌ای شد تا مادر که دوری پدر برایش خیلی سخت بود، اواخر تابستان، تصمیم جدی بگیرد به اهواز نقل‌مکان کرده و به این شکل به خرمشهر نزدیک‌تر شویم. ضمناً می‌خواست برای سر و سامان‌دادن برادرم، آستین بالا بزند و فکر می‌کرد، باید نزدیکش باشد تا بهتر بتواند این کار را انجام بدهد.

گرچه اهواز به آبادان نزدیک‌تر بود و راحت‌تر می‌توانستم رفت‌وآمد کنم، اما ماندن در شیراز را ترجیح می‌دادم. نمی‌خواستم همراه خانواده بروم. فکر می‌کردم باحال و روزی که دارم، اگر مدتی از آن‌ها دور باشم، برایشان بهتر است. به همین خاطر تصمیم گرفتم کارم را در بنیاد ادامه بدهم. مادر و پدر موافق این کار نبودند. برای راضی‌کردن مادر، خدیجه، نوریه، سامی و حتی زن‌عمو را واسطه کردم، اما فایده نداشت. بالاخره دست‌به‌دامن سید نوری شدم. او تلفنی با مادر صحبت کرد و گفت: «نگران نباش، حالا که با رفتن سرکار، وضع روحی‌اش بهتر شده، خوب نیست یک‌دفعه بیکار بشود. کار، باعث می‌شود کمتر فکر کند. من تلاش می‌کنم از طریق دوستانم او را به اهواز منتقل کنم، فقط باید مدتی صبر کنی.»

 مادر دیگر روی حرف سید نوری حرفی نزد و قبول کرد بمانم، اما خیلی ناراحت بود. در حال جمع‌کردن اندک وسایلمان، گریه می‌کرد و می‌گفت: «آخر من چطور تو را در این حال رها کنم، تنها بگذارم و بروم.» برای آرام‌کردنش می‌گفتم: «یوما من از خدا می‌خواهم که بیایم اهواز، اما بگذار مدتی دیگر. این‌طور برای همه‌مان بهتر است. سامی هم اینجا تنهاست. یکی باید باشد لباس‌هایش را بشوید، برایش غذا بپزد و مونس او باشد.»


بریده‌ای از کتاب زیباترین روزهای زندگی

ساعت ده دیگر خانواده داشتند رختخواب پهن می‌کردند به خدیجه که او هم مثل من نگران بود گفتم: پس چه شد؟ اینها که دارند می‌خوابند. گفت: نمی‌دانم چه بگویم دیگر می‌خواستیم بخوابیم که صدای زنگ بلند شد خدیجه فوری چادر سر کرد رفت پایین در را باز کند. دو سه دقیقه بعد برگشت بالا و به پدر و مادر که داخل اتاق بودند گفت منصور گلی و فاطمه زن حدود برای خواستگاری فوزیه آمده‌اند. طوری راحت این حرف را زد که گفتم الان می‌کشندش. بعد با خودم گفتم اگر الان یوبا داد بزند؟! اگر راهشان ندهد؟! بدنم می‌لرزید. صدای تپش قلبم را که داشت از جایش بیرون می‌زد می‌شنیدم مرتب دعا می‌خواندم و از خدا می‌خواستم حتی اگر قضیه درست نمی‌شود، ناراحتی پیش نیاید.


مشخصات

کتاب زیباترین روزهای زندگی / خاطرات سیده فوزیه مدیح
نویسنده:سمیه شریفلو
ناشر:سوره مهر
صفحات:709 صفحه
وزن:1000 گرم

دیدگاه ها

empty-state
در حال حاضر دیدگاهی ثبت نشده!